------
Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers
-------

من و کودکانم
'کیارش و مامان' سابق
سفر تابستانی
ن : مریم ت : یکشنبه ۱۳٩۳/٦/٢ ز : ٦:٥۸ ‎ب.ظ | +

امسال تابستون برنامه سفر اروپا داشتیم . ایتالیا ، چک،مجارستان و اتریش جاهایی بود که انتخاب کردیم . اطرافیان می گفتن که بچه هارو نبریم ولی ما دلمون نمیومد که بزاریمشون و بریم . خداروشکر نه خودشون اذیت شدن و نه مارو خیلی اذیت کردن . هلناکه دایم تو کالسکه نشسته بود . اینبار برای کیارش کالسکه نبردیم . قبل از سفر کلی باهاش صحبت کرده بودم که تو دیگه بزرگ شدی  ، مرد شدی باید با ما راه بیایی .

انصافا خوب همکاری کرد .گاهی غر میزد و دوتایی سوار کالسکه میشدن . ولی همکاریش بیشتر از حد انتظارمون بود.

روز اول رو در رم با پارک و باغ وحش شروع کردیم که باب دل بچه ها بود . روزهای بعد هم جاهای دیدنی و گشت و گزار .یک شب هم شام مهمون یکی از دوستان همسر بودیم . انقدر این دوتا تو رستوران شلوغ کردن که من زودتر خداحافظی کردم و برگشتیم هتل.

پراگ رو خیلیییی دوست داشتم .شهر بسیار زیبایی بود . هوا عالیییی . بارونی ،آفتابی ،ابری .همه جوره بود .در میدان قدیمی شهر با خواهرم و همسفرهایشان قرار داشتیم .روزهای اخر سفرشون رو سپری میکردن . با دیدن همدیگه کلی خوشحال شدیم و دو روز با هم خیلی بهمون خوش گذشت .

ما رفتیم  بوداپست و انها هم برگشتن ایران . به به بوداپست اینجا رو هم خیلییییییی دوست داشتم . به معنای واقعی زیبا بود . هتلمون در قسمت بودا بود و شهر زیر پامون .منظره بی نظیری داشت .

مقصد اخر وین بود که از بوداپست با ترن به وین رفتیم .سه ساعته رسیدیم . از خستگی هم خبری نبود . شاید چون اخر سفرمون بود دیگه وین اونقدر که باید برامون جذابیت میداشت ،نبود . البته یک روز هلنا تب کرد و مجبور شدیم بمونیم هتل . ولی روی هم رفته وین هم خوب بود .ایرانی زیاد می دیدیم . ار توریست گرفته تا فروشنده و مهماندار هتل و راننده تاکسی و غیره

دوست داشتم توضیحات تمام جاهای دیدنی که رفته بودیم براتون بنویسم ولی نمیدونم چرا از حوصله ام خارجه .چشمکولی کلی عکس در ادامه مطلب گذاشتم.لبخند


کلمات کلیدی :سفر
ادامه ی مطلب
.:: نظرات () ::.


سفر استانبول (5)
ن : مریم ت : جمعه ۱۳٩٢/۸/٢٤ ز : ٩:٤٥ ‎ب.ظ | +

مشاهده یادداشت خصوصی


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


سفر نوروزی (قسمت دوم ) لهستان - کراکف و ترکیه -استانبول
ن : مریم ت : دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢ ز : ٤:٤٧ ‎ب.ظ | +

مشاهده یادداشت خصوصی


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


سفر نوروزی (قسمت اول) لهستان-ورشو + بعدا نوشت
ن : مریم ت : سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱/٢٠ ز : ٢:۳٦ ‎ب.ظ | +

مشاهده یادداشت خصوصی


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


سفرنامه استانبول3
ن : مریم ت : شنبه ۱۳٩۱/٩/۱۱ ز : ٦:٢٢ ‎ب.ظ | +

مشاهده یادداشت خصوصی


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


رفته بودیم سفر...
ن : مریم ت : یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱ ز : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | +

مشاهده یادداشت خصوصی


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


سفرنامه ترکیه - استانبول نوروز 90
ن : مریم ت : دوشنبه ۱۳٩٠/٢/٥ ز : ۸:۱٢ ‎ب.ظ | +

سفرنامه ترکیه-استانبول نوروز 90

بیست و هشتم اسفند بلیط هامون رو گرفتیم و بالاخره راهی شدیم.6 فروردین ساعت 16/20 پرواز داشتیم. برای اطمینان بیشتر پرواز Turkish  گرفته بودیم (خودتون که میدونید برای چه؟؟؟) هواپیما تعریفی نداشت . کوچک بود و معمولی .به محض نشستن روی صندلی هامون کیارش درخواست کارتن داشت ! فکر میکرد جلوی صندلیش مانیتور خواهد داشت!!!

ساعت آخر که داشتیم چمدانهامون رو جمع می کردیم از اتاق رفتم بیرون وقتی برگشتم با صحنه زیر روبرو شدم. کیارش هم برای خودش بالش و توپ برداشته بود!!!قهقهه


بعد از سه ساعت و نیم پرواز رسیدیم استانبول. هتلمون خوب و نوساز بود .به ما که گفتند پنج ستاره ست.ولی در موقعیت جغرافیایی خوبی از شهر قرار نداشت (محله قدیمی بود) .تصوری که از استانبول داشتم بر خلاف چیزی بود که میدیدم. خیلی بهتر از اینها در موردش شنیده بودم که منو زیاد جذب نکرد.

بعد از اینکه اتاقمون رو تحویل گرفتیم .یکی از چمدونهار و که باز کردم .ناگهان چشمم به جمال یه میمون زشت و بزرگ روشن شد. تعجب از تعجب مونده بوم چی کار کنم ! این وروجک کی و چه موقع اونو گذاشته بود تو چمدون که ما ندیده بودیم. یادم رفت که ازش عکس بندازم.لبخند

 

تعاریفی که از دیگران و تور لیدر ها در مورد  میدان تکسیم و خیابان استقلال  شنیده بودیم باعث شد که اولین جایی رو که مبینیم این خیابان باشه.

این خیابان که به تکسیم هم معروف است از محله هی قدیمی و معروف استانبول می باشد  یک خیابان سنگ‌فرش   که یک تراموای  قدیمی هم از وسط اون میگذره.دو طرف خیابان هم تشکیل شده از مغازه ها و مراکز خرید و رستوران های مختلف.در میدان تقسیم هم مجسمه ای از آتا ترک وجود داره که میگن مجسمه رضا خان هم کنار آتا ترک می باشد. ولی تور لیدر میگفت که مشخص شده که اون مجسمه متعلق به رضا خان نیست ودلیلی که برای این بیان کرد این بود که میگن که رضا خان همیشه چکمه به پا داشته ودر این مجسمه از چکمه و پوتین خبری نیست!

 نزدیکی های ظهر بود که داخل این خیابان بودیم . قدم می زدیم و تماشا میکردیم. نمی دونم چرا اصلا برام جذابیتی نداشت. میگن که شبهای زیبایی داره .شاید اگر شب می رفتیم نظرم عوض میشد!

شب به پیشنهاد رزروشن هتل رفتیم مرکز خرید  istiniye park.از هتل دور بود تاکسی گرفتیم .چه بارونی هم می اومد . مرکزی مدرن و شیک بود . که بیشتر برندهای معروف ترک و بین المللی رو در خودش جا داده بود . قیمتها بالا بود . و این طبیعیه .همه جای دنیا مارکهای معروف قیمتهای بالایی دارند. برای کیارش دو سه تکه لباس و اسباب بازی خریدیم و شام خوردیم برگشتیم هتل.

 

نرخ کرایه تاکسی هم در استانبول بالا بود .مخصوصا برای توریستها .با شهر هم که آشنایی نداشته باشی دو سه دوری اضافی می چرخوندند که کرایه بیشتری بگیرند.مثل خودمون هستند اهل چونه زدن !

 شهر هم که پر بود از گردشگران ایرانی.می تونم بگم که 99 درصد مهمانان هتل ایرانی بودند.

حجاب مردم استانبول برام جالب بود .کسی که حجاب نداشت که نداشت ! هیچ کس هم باهاش کاری نداشت!!! و هر جور که دلش می خواست لباس می پوشید.ولی مسلمانی که به دینش کاملا معتقد بود پوشش کامل داشت لباسی کاملا پوشیده و البته خیلی مواقع شیک و روسری که از پشت اون نمی تونستی حتی یک تار مو ببینی.

در کنار اونها دختران و زنان  جوان ایرانی  رو میدیدی که شلوار جین تنگ و بلوز چسبان آستین کوتاه به تن داشتند که با شالی همراه شده بود که نصف موها از جلو و عقب بیرون بود. این دیگه چه جورشه من نمیدونم . این نوع حجاب تو کشور خودمون توجیه داره ولی اون ور آبها چرا برام سواله؟!  من خودم به شخصه خانم های ایرانی که با حجاب کامل  اومده بودن سفر رو بیشتر قبول دارم .حداقل اینه که تکلیفشون با خودشون مشخصه(یا رومی رومی یا زنگی زنگی)

مسجد سلطان احمد یکی از جاهایی بود که در استانبول بازدید کردیم. در این گشت و گذار همراه خانواده آقای ریخته گران بودیم .در کنارشون بهمون خیلی خوش گذشت . کیارش هم با رها ارتباط خوبی برقرار کرده بود و طاقت دوری حتی یک لحظه از رها رو نداشت . حالا رها خانم 8 ساله بود و پسرک ما 3 ساله هم نشده!

 مسجد آبی یا همان مسجد سلطان احمد، در استانبول، یکی از نمونه‌های منحصر به‌ فرد و شگفت‌انگیز معماری دوره امپراتوری عثمانی است.

این مسجد به‌دلیل به‌کار رفتن کاشی‌های آبی رنگ در طراحی داخلی به نام مسجد آبی شناخته شده.

شش گلدسته داره که یکی از اونها به دست معمار ایرانی ساخته شده.

مسجد ایا صوفیا رو هم دیدیم.

تور لیدر می گفت که توریستها های خارجی (منظورش غیر ایرانی) معمولا در هنگام بازدید از مساجد با خودشون شالی به همراه دارن که موقع ورود برای احترام روی سرشون میاندازن.

 بعد هم رفتیم به کاخ دلما باغچه.زیبا بود .از اونجایی که کیارش خوابش گرفته بود و بد قلق و معرفی قسمتهای داخلی 45 دقیقه ای طول می کشید ترجیح دادم در قسمت بیرون کاخ بمونم و با پسرم بازی کنم تا بخوابه. این هم از فواید سفر با یک بچه است دیگه! موندم این اروپایی های که با سه تا بچه قد و نیم قد راه میافتن میرن سفر چه حوصله ای دارن. البته ناگفته نماند که من جزافراد باحوصله و صبور هستم.!


و اما یکی از بد شانسی های این سفردر ابتدا مریض شدن امیر و حتی رفتنش به بیمارستان  و خودم در انتهای سفر بود . شاید اگر این اتفاق نمی افتاد خیلی جاهای بیشتری از استانبول رو میدیدیم و بیشتر بهمون خوش می گذشت. مثلا می تونسیم از جزایر نزدیک استانبول بازدید کنیم یا می تونستیم یه شب خوب و شاد توی کشتی داشته باشیم و ...

 به پیشنهاد آقای ریخته گران هم از تورهای  گروهی استفاده نکردیم .کیفیت خوبی نداشتند.

یک شب برای شام به رستوران دریایی و ساحلی ستاره ها اگر اشتباه نکنم که میشد yildizlar  رفتیم . برامون ماشین فرستادن . رفت و برگشت به عهده خود رستوران بود.

در این رستوران فقط غذاهای دریایی سرو میشد. در ابتدا سینی پر از انواع ماهی های خام  و میگو خرچنگ  گذاشتند روی میز که انتخاب کنیم .جالب اینجا بود هر کدوم رو که انتخاب میکردی ترازو می اوردن و همونجا وزن می کردن.

 

پیش غذا سوپ و میگو خوب بود . غذا هم خوب بود ولی خیلی خاص نبود. حتی تزئینش هم معمولی بود .چای و میوه هم بعد از غذا سرو شد.رستوران چشم انداز زیبایی به دریا داشت . هوای بیرون خیلی سرد بود با اینکه لباس زیاد پوشیده بودم باز هم می لرزیدم. از کیارش تعجب میکنم که بیرون رستوران از این طرف به اون طرف می دوید و اصلا از سرما شکایتی نداشت!

جا داره که از گارسن هم یادی کنم .کرد بود و اگر اشتباه نکنم اسمش محمد بود. کمی هم فارسی متوجه میشد. انگلیسی و اسپانیولی هم خوب حرف میزد. از کیارش خوشش اومده بود و حتی با کیارش عکس هم انداخت.

مراکزخریدی که رفتیم جواهر و فروم و .. بود .یک روز هم قدم زنان رفتیم خیابان نشان تاشی . پر بود از رستوران و مغازه .هوا سرد بود به خاطر کیارش تاکسی گرفتیم که برگردیم .دلم می خواست بیشتر بگردم. به پیشنهاد امیر از تاکسی پیاده شدم و ادامه دادم . امیر و کیارش رفتن هتل. من هم با خیال راحت بعد از مدتی گشت و گذار پیاده برگشتم هتل . در این سفر قصد خرید زیاد نداشتم . در سفرهای تابستون حسابی برای خودم و کیارش خرید کرده بودم. ولی نمی دونم چرا هر مغازه لباس بچه گانه میدیدم دلم می خواست برم داخل!

و اما پسر خوبم در این سفر زیاد اذیتم نکرد. و خیلی خوب با هامون کنار اومد. مغازه اسباب بازی فروشی میدید می رفتیم داخل گشتی می زدیم .وقتی بهش می گفتم که کیارش جان چیزی که می خواستیم اینجا نیست بدون هیچ لجبازی میومد بیرون و می گفت باشه مامانی بریم یه جای دیگه!.فقط در عکس انداختن همکاری نمی کرد!


 کیارش و رها در فرودگاه استانبول روز بازگشت به تهران


پ.ن:بعد از بازگشت از سفر دو هفته ای من و کیارش حسابی مریض بودیم .امیر هم دوباره رفت سفر .ما هم خونه مامانم بودیم.این روزهای اخیر هم خیلی خیلی سرم شلوغ بود و کار داشتم. به خاطر همین نتونستم زود آپ کنم.ممنون از تمام دوستانی که به یادم بودند و حالم رو پرسیده بودندلبخند.


 


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


سفر شمال
ن : مریم ت : دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۱ ز : ۳:۱۸ ‎ب.ظ | +

ما هم مثل خیلی ها از این فرصت استفاده کردیم و رفتیم شمال. سفر با کل خانواده خیلی خوش میگذره مخصوصا وقتی همسفرها بچه نداشته باشند. چرا؟ برای اینکه حواسشون به بچه تو هم هست و ازش مراقبت میکنند . چقدر خوبه که بعضی از این همسفرها علی رضا و مهدی باشند که با حوصله زیاد کار به قایم موشک بازی و کشتی و ... هم میرسه.

هوا عالی بود و دریا آروم .حیف که کیارش یه خورده سرما خوردگی داشت وگرنه میتونست تو آب شنا کنه .ولی تا دلش خواست بدون هیچ محدودیتی از طرف من و امیر شن بازی کرد .

 

یکی دیگه از همبازیهای کیارش این گربه که تو عکس دیده میشه بود . اولش یه خرده میترسید ولی بالاخره کار به لمس کردن و ناز کردن هم رسید.

 

این یکی هم بیانگر نمایش بامزه ای هنگام صرف بستنی

 یک روز هم رفتیم جنگل سیسنگان . تا اسبها رو دید گفت :من پیتیکو میخوام من هورس (horse) میخوام !!!.(انگلیسی رو کیف میکنیدچشمک) بالاخره با هم سوار شدیم . ولی ترسید فکر نمیکنم لذت برده باشه ! به من میگفت : مامانی موهاش وحشتناکه!!!

در آخر هنگام بازگشت به تهران برای ناهار در یکی از رستورانهای جاده چالوس توقف داشتیم . حالا مگه میشد کیارش رو از کنار این حوضچه ماهی کنار برد . چه ذوقی میکرد به ماهی های در حال حرکت. و تند تند پشت سر هم به هرکس میرسید میگفت : اینا فیشن (fish) (خوبه حداقل تمریناتم با کیارش جواب داده از خود راضی)


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


سفرنامه (آلمان - فرانکفورت)
ن : مریم ت : شنبه ۱۳۸٩/۸/۱ ز : ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | +

شنبه ٣ مهر ١٣٨٩ (٢۵ سپتامبر ٢٠١٠)

ساعت ٣:٣٠ نیمه شب با زنگ تلفن بیدار شدیم . وچون همه کارها رو شب قبل انجام داده بودیم چمدونها رو برداشتیم و رفتیم فرودگاه (حتی لباس کیارش رو هم  شب قبل تنش کرده بودم ) تو فرودگاه هم بلیط رزرو شده امیر از مادرید به فرانکفورت با ۵٠ یورو  ok شد.

هوای فرانکفورت ابری و بارونی بود . چمدونها رو تو فرودگاه گذاشتیم .فقط وسایلی که برای یک شب احتیاج داشتیم که در حد یک کیف دستی میشد با خودمون بردیم هتل. بعد از اینکه مستقر شدیم . تقریبا ظهر شده بود . با توجه به تصمیم قبلی به رستوران ایرانی حافظ رفتیم. همگی دلمون برای غذای ایرانی پرپر می زد. جای همه خالی ناهار ایرانی بهمون خیلی چسبید. قورمه سبزی ، قیمه ، کباب ، زرشک پلو ، کشک بادمجان ، میرزا قاسمی ، سالاد شیرازی ، ماست موسیر و... بهترین غذاهای دنیاچشمک 

بعد از ناهار همه با انرژی و شادمانی ناشی از خوردن غذای ایرونی راهی مرکز شهر شدیم . تا شب گشتی زدیم و دوباره شام  رستوران ایرانی پرشیا.

این رستورانها رو امیر قبلا تست کرده بود و مطمئن بود از کیفیت و خوب بودنشون.

رستوران پرشیا خیلی عالی بود .در ابتدا سینی پر از پیش غذا برامون اورد که شامل نرگسی ، میرزا قاسمی (تو عمرم میرزا قاسمی به این خوشمزگی نخورده بودم ) کشک بادمجون ، دلمه برگ ، ماست بورانی .

در ابتدا هرکدوم غذای دلخواهمون رو سفارش دادیم ولی به پیشنهاد صاحب رستوران دو تا یکی سفارش دادیم . بنده خدا می گفت من که نمی خوام از شما پول زیادی بگیرم. چون پیش غذا داشتید نفری یک پرس غذا زیاده !  به معنای واقعی انسان بود .وگرنه کی از پول بدش میاد! از این جور آدمها کم پیدا میشن.

ظهر روز یکشنبه ۴ مهر (٢۶ سپتامبر) با توجه به این که وسایلمون کم بود با مترو راهی فرودگاه شدیم . پروازمون به ایران ساعت ١٧:۵۵ به وقت آلمان بود .

این بود ماجرای سفر ١٧ روزه ما . سعی کردم تو سفرنامه ها اطلاعاتی رو بنویسم که برای کسانی هم که قصد سفر به اروپا را دارند مفید باشه. من خودم قبل از سفر از وبلاگ بعضی از دوستان استفاده کردم.

از همه دوستان ممنونم که وقت گذاشتن و سفرنامه ها را خواندن. 

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی       صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی

 


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


سفرنامه(اسپانیا-مادرید و بارسلون)
ن : مریم ت : چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۱ ز : ٤:٢٠ ‎ب.ظ | +

صبح روز شنبه 27 شهریور 1389 (18 سپتامبر2010)  ساعت 45/9 از آمستردام به فرانکفورت و از اونجا به مادرید پرواز داشتیم. چیزی که از این دو تا پرواز یادم مونده فقط اذیت کردن کیارشه. به قدری اذیتم کرد که حس می کردم تمام اشکهای وجودم داخل چشمهام جمع شدن و فقط احتیاج به یک تلنگر داشتن که بریزن بیرون.خیلی خیلی خودمو کنترل کردم که این اتفاق نیفته!

و اما اسپانیا!  از وقتی که خاک اسپانیا از داخل هواپیما قابل دیدن بود می تونستی تفاوت رو حس کنی . دیگه به اون صورت از طبیعت یکدست سبز آلمان و هلند خبری نبود. هوا عالی بود و آفتابی و شهر شلوغ.یه جورایی ادم یاد تهران میفتاد.راننده هاشون هم دست کمی از راننده های خودمون نداشتند.! هتل رو از طریق اینترنت رزرو کرده بودیم . check in کردیم و وارد اتاقهامون شدیم . چنان خورد تو ذوقم که یهو دشارژ شدم.تو عمرم هتل چهار ستاره به این بدی ندیده بودم. تصمیم بر این شد که به هتل دیگه ای بریم . دو تا تاکسی گرفتیم و دنبال هتل! بالاخره در هتل sol melia مستقر شدیم.همه چیزش عالی بود و همگی بعد از اون اتفاق حسابی ذوق زده شده بودیم.تو لابی هتل منتظر تحویل گرفتن اتاقهامون بودیم که متوجه  مراسم عروسی در سالن هتل شدیم.خانم ها و آقایون به معنای واقعی شیک پوش و خوش تیپ در رفت و آمد بودند. خانمهای اسپانیایی قد بلند و لاغر و آقایون خیلی زیاد شبیه مردان ایرانی!

(کیارش و آریانا در لابی هتل)

 یکشنبه ٢٨شهریور 1389 (19 سپتامبر 2010)

بر خلاف اکثر کشور ها که روزهای یکشنبه کاملا تعطیل هستند و لی در مادرید فروشگاهها و مغازه ها باز بودند . (این هم یک تفاوت دیگه)  قدم زنان از هتل تا مرکز شهر رفتیم . شهر زنده بود . صدای موزیک اسپانیولی همه جا شنیده میشد. برناممون برای امروز فقط تفریح و گشت و گذار در شهر و دیدن جاهای مختلف بود. برای ناهار به رستورانی رفتیم و هر کدام غذای متفاوتی سفارش دادیم  تا همه توانسته باشیم انواع بیشتری از غذاهای اسپانیا رو تست کرده باشیم و از اونجاییکه من جرات تست غذای جدید رو ندارم پیتزا سفارش دادم. ولی برعکس من امیر هر جایی که میره حتما از غذاهای مخصوص همونجا استفاده می کنه البته من هم به بشقاب امیر ناخونک می زنم.و اما پیتزایی که سفارش دادم بد نبود . با اینکه پیتزایی که ما تو کشور خودمون داریم نوع تحریف شده ست ولی خیلی خیلی بهتر از ورژن اصلیشه. من حتی ایتالیایی هایی رو دیدم که تو ایران پیتزا خوردن و حسابی کیف کرده اند.  


 دوشنبه و سه شنبه به خرید و گشت و گذار توی شهر گذشت.البته روز سه شنبه امیر خیلی تلاش کرد که تاریخ پروازمون به فرانکفورت رو عوض کنه ولی نشد و اگر هم میشد باید جریمه زیادی می دادیم . به همین علت من و امیر تصمیم گرفتیم که ٣ روز باقیمانده رو به بارسلونا بریم . ولی الهام به خاطر اینکه باردار بود و  تو این چند روز حسابی خسته شده بود ترجیح داد که مادرید بمونه. امیر رفت ایستگاه ترن و برای چهارشنبه ساعت ١۵/٨ بلیط ترن سریع السیر گرفت.بعد از ظهر روز سه شنبه به قسمتی از شهر که تمام برندهای معروف دنیا در ان قسمت قرار داشت رفتیم . قیمتها خیلی خیلی بالا بودند .مثلا یک کیف برای خانمها ١٢٠٠ یورو !!!

چهارشنبه ٣١ شهریور ١٣٨٩ (٢٢ سپتامبر ٢٠١٠)

صبح check out کردیم و با یک چمدان کوچک سه نفری رفتیم ایستگاه قطار . (بقیه چمدونها رو گذاشتیم هتل) با سرعت 400 کیلومتر در ساعت 3 ساعته رسیدیم بارسلونا.

قدمت شهر بارسلون به قرن اول میلادی بازمی‌گردد که توسط اقوام کارتاژ پایه‌گذاری شد و در دوران فتح اندلس، این شهر نیز شاهد لشگرکشی‌های مسلمانان بود. مسلمانان این شهر را «برشلونه» یا «برشنونه» می‌‌نامیدند که برگرفته از نام لاتین «بارسینونا» بود. در آن دوران این شهر به خاطر فراوانی گندم، حبوبات و عسل معروف بود و از سواحل آن مروارید به دست می‌‌آمد به همین دلیل محل تاخت و تاز یونانیان بوده و در قرون وسطی نام «بارسلونا» را یونانیان بر این محل گذاشتند.

شهر بارسلون هم‌اکنون نیز یکی از غنی‌ترین شهرهای اسپانیا از لحاظ فرهنگی و مراکز مهم بازرگانی و صنعتی است… این شهر بندری مرکز استان بارسلون و ناحیه خودمختار کاتالونیا و پس از مادرید، مهمترین شهر اسپانیاست.

جمعیت این شهر حدود یک میلیون و ششصد هزار نفر است و یکی از شهرهای پرجمعیت اسپانیا می‌‌باشد. بارسلونا دارای آب‌وهوای مدیترانه‌ای است، با زمستان‌های معتدل و مرطوب و تابستان‌های گرم و خشک.سردترین ماه‌های سال، ژانویه و فوریه است که دما به ده درجه بالای صفر می‌‌رسد. در این شهر به ندرت برف می‌‌بارد اما باران‌های فراوان در شش ماهه دوم سال هوای شهر را مرطوب و دلپذیر می‌کند. گرم‌ترین ماه‌های سال نیز جولای و آگوست با 30 تا 38 درجه بالای صفر است.

هتل را از مادرید رزرو کرده بودیم .وسایلمون رو گذاشتیم داخل اتاقمون و وسایل شنا رو برداشتیم و پیش به سوی دریا . وقتی وارد شهری میشم خیلی دوست دارم که اولش پیاده تو خیابونها راه برم برام جذابیت خاصی داره . خلاصه اینکه پیاده به سمت دریا راه افتادیم .ابتدا ناهارمون رو خوردیم و بعد برای اینکه به قسمت شنا بریم تاکسی گرفتیم.کیارش حسابی شنا کرد . ولی چون وسایل همراهمون بود نمی تونستیم سه تایی بریم داخل آب.راستی یادم رفت که بگم اسپانیا دزد زیاد داره!!!! به محض ورود به مادرید این موضوع بهمون گوشزد شد .

 

 

 

بعد از شنا و کمی استراحت در ساحل به سمت بلوار رامبلا رفتیم .این خیابان که طول آن به حدود 1300 متر می­رسد حد فاصل میدان مرکزی شهر یعنی میدان کاتالونیا و میدان کریستف کلمب قرار دارد.  این خیابان از دو طرف در مسیر باریکی محل عبور و مرور اتومبیل­ها است و پیاده رو در قسمت میانی قرار دارد. پیاده روی در این بلوار به آدم حس خوبی میده.همه چی زنده ست همه میخندند و همه در تکاپو هستند . هنرمندها کنار بلوار کارهای هنری اعم از نقاشی و کار دستی و ... ارائه میدهند . بعضی ها خودشون رو به مدلهای مختلف درست کردند که مردم در ازا عکس انداختن با اونها پولی پرداخت می کنند. به نظر من همه چیزش جالب بود .   

(بلوار رامبلا)

پنجشنبه 1 مهر 1389(23 سپتانبر 2010)

از اونجاییکه از بارسلون خیلی خوشمون اومده بود تصمیم گرفتیم که یک روز بیشتر بمونیم .امیر می خواست که بلیط ترن رو عوض کنه . با هم داشتیم بلیطهای پرواز از مادرید به فرانکفورت  رو چک می کردیم که ناگهان متوجه شدیم که ساعت پروازمون با هم فرق داره .من و کیارش ساعت 6 بعد از ظهر روز شنبه و امیر ساعت 4 بعد از ظهر !!!!!!!!!!!! اولش یه خرده ترسیدم تو کشور غریب به همراه بچه و بد تر ازهمه اینکه هیچکس انگلیسی هم بلد نیست .ولی بعدش با یه خرده تلقین اعتماد به نفس قبول کردم که می تونم. حالا امیر قبول نمی کرد که مارو بذاره و بره و تو فرودگاه فرانکفورت منتظرمون بمونه.ما بلیطهای پروازهامون همه رو یکجا از لوفتانزا تهران گرفته بودیم و این اشتباه اونها بود . البته تقصیر خودمون هم بود که در تهران چک نکرده بودیم .(حالا بماند که اشتباه دیگشون این بود که پرواز همسفرهامون به فرانکفورت ساعت 6 صبح روز شنبه بود!!!) همین تناقض ها باعث شد که تا 2 بعداز ظهر تو فرودگاه بارسلونا درگیر تغییر ساعت پروازمون باشیم و نتیجه این شد که برای من و کیارش ساعت 6 صبح ok شد و امیر هم رزرو شد.

بعد از اتمام کارمون تو فرودگاه به میدان کاتالونیا PLAZA DE ATALUÑA رفتیم.این میدان در مرکز شهر قرار گرفته و مرکز خرید بارسلون نیز محسوب می شود. در اطراف این میدان فروشگاههای بزرگ شهر قرار دارد. منظره این میدان در هنگام شب بسیار دیدنی ست. اتفاقا در آن شب کنسرتی هم در آن میدان برگزار بود و جمعیت کل محوطه میدان را پر کرده بود . همه شاد بودند و می رقصیدند. ما هم مدت کوتاهی از این کنسرت اسفاده کردیم و دوباره به سمت بلوار حرکت کردیم .

در قسمتی از بلوار ایستاده بودیم و کار نقاشی را تماشا می کردیم که یهو یه خانمی به امیر گفت که مواظب کیفتون باشید آقایی داشت زیپشو باز میکرد .کیف من روی دسته کالسکه کیارش آویزون بود .کالسکه هم جلومون قرار داشت .ما هم که محو تماشای نقاش شده بودیم .بی خبر ازاینکه دزدی کنارمون ایستاده . خانمه به دادمون رسید و همین دوباره باعث شد که حواسمون بیشتر جمع باشه. 


این میدان در نزدیکی رامبلا می باشدو در بالای ستون مجسمه کریستف کلمب کاشف قاره آمریکا قرار دارد. این مجسمه رو به دریا قرار دارد و کاشف آمریکا با دست آمریکا را نشان می دهد. این برج دارای آسانسوری است که مسافرین را به بالاترین نقطه آن می برد.

جمعه 2 مهر 1389 (24 سپتامبر 2010)

برنامه روز جمعه رفتن به پارک تفریحی tibidabo بود.این پارک مشرف به کوه است .که از آنجا بندر بارسلون دیده میشود. در گذشته این تپه محلی برای سکونت اشراف بارسلون بوده است هم اکنون نیز دارای خانه­های زیبا و شکیل است. در تپه تیبیدابو شهر بازی نیز وجود دارد که از آن نقطه در حال بازی تمام شهر را می­توانید ببینید.  کلیسای ساگرا کور (Sagra Cor) یکی از کلیساهای جالبی است که در روی این تپه قرار دارد. نکته جالب این کلیسا مجسمه مسیحی است که درست در نوک آن قرار دارد. این مجسمه با دستان باز که نوع نادری از مجسمه مسیح است بلندترین نقطه شهر بارسلون است.

 

 پس از بازی در شهربازی تپه tibidabo و صرف ناهار خیلی تند تند برگشتیم پایین رفتیم هتل چمدونمون رو برداشتیم و پیش به سوی مادرید با ترن تند رو.

ساعت 8 مادرید بودیم .دوباره همون هتل sol melia.تا رسیدیم شروع کردیم به بستن نهایی چمدونهامون . چون قرار بود دیگه تو فرانکفورت با خودمون حملشون نکنیم و تو فرودگاه بذاریمشون. به رزروشن هم گفتیم ما رو ساعت 30/3 بیدار کنه برای رفتن به فرودگاه.

 

 کیارش شب آخر در هتل ملیا مادرید

 


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


سفرنامه (هلند-آمستردام)
ن : مریم ت : سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/۱۳ ز : ٢:۳٠ ‎ب.ظ | +

روز دوشنبه 22 شهریور1389  (13 سپتامبر2010) ساعت 6 بعد از ظهر  به آمستردام سرزمین آسیابهای بادی پرواز داشتیم.پرواز حدود یک ساعت به طول انجامید. تاکسی رو هم که قرار بود از فرودگاه مارو به هتل ببره قبلا از طریق اینترنت رزرو کرده بودیم.هتلی که در ان اقامت داشتیم در یکی از شهر های کوچک شمال آمستردام بود.منطقه ای رویایی و سر سبز به نام purmerend  با خانه های ویلایی دو طبقه که خیلی هم زیبا بودند.وقتی رسیدیم هوا بارونی بود . از اون بارونهایی که حالا حالاها قرار بود بباره.و ما به امید اینکه روز های آینده صاف و آفتابی خواهد بود شب رو به صبح رسوندیم.

سه شنبه 23 شهریور(14 سپتامبر)

چرخی توی شهر زدیم و چون برامون تازگی داشت به دقت به همه جا نگاه می کردیم. توی شهر ایرانی زیاد میدیدم که بعضی هاشون ساکن آمستردام بودند و ما ازشون در مورد شهر و جاهای دیدنیش راهنمایی می خواستیم.البته در آمستردام مشکل زبان نداشتیم .اکثریت مردم انگلیسی بلد بودند.آمستردام شهر جالبیه بعضی از قسمتهاش مانند ونیز در ایتالیاست.کانالهای آب از تمام قسمتهای شهر رد شده و درب بعضی از خانه ها به کانالها باز میشود. تصمیم گرفتیم که از موزه مادام توسو دیدن کنیم ولی معطلی یک یا دو ساعته داشت که به روز های آینده موکول کردیم.بازدید از باغ گل هم تو برنامه هامون بود که اونهم به خاطر سردی هوا تعطیل بود.بارون به قدری شدید بود که کیارش تو کالسکه خیس میشد . مجبور شدم که بارونی پلاستیکی بخرم و روی پاهای کیارش بندازم. علاوه بر بارون خیلی هم هوا سرد بود.

چهارشنبه 24 شهریور1389 (15 سپتامبر2010)

امروز کمی دیر تر از خواب بیدار شدیم و دوباره به مرکز شهر رفتیم و این بار موفق شدیم از موزه مادام توسو بازدید کنیم.واقعا جالب بود کیارش خواب بود و من راحت تونستم  قسمتهای مختلف را ببینم.ابتدای درب ورودی قبل از اینکه وارد موزه بشی مجسمه اوباما رو گذاشته بودند برای عکاسی با دوربین حرفه ای خودشون.که بعد از اتمام بازدید عکس رو می فروختند. شخصیتهایی که تا به حال از نزدیک ندیده بودمشان .حال میتونستم طوری که به واقعیت خیلی نزدیک بودند رو ببینم. مجسمه ها خیلی طبیعی به نظر می رسیدند. طوری که بعضی مواقع که حواست نبود اونها رو با ادمهای واقعی اشتباه می گرفتی. آخرهای بازدید بود که کیارش از خواب بیدار شد و دائم از من می پرسید که اینها کی هستند؟! هر کاری کردم که کنار یکیشون بایسته که عکس بندازم قبول نکرد که نکرد احساس می کردم که می ترسه!

 

نمای میدان مرکزی شهر از موزه مادام توسو

   مغازه های tour &ticket  هم تو شهر خیلی زیاد بود . بعد از ناهار تور کروز گرفتیم و یک ساعتی با قایق کروز تو آمستردام گشتیم  که  جاهای مختلف شهر معرفی میشد.واقعا زیبا بود.

پنج شنبه 25 شهریور (16 سپتامبر)

بارون خیلی شدید باعث  شد که از هتل خارج نشیم و استراحت کنیم.بعد از ناهار که ساعت 2 به بعد صرف شد هوا آفتابی شد و تصمیم گرفتیم برای پیاده روی بریم بیرون بعد از یک ساعت راه رفتن دوباره بارون و دوبار هتل.

هتل Hampshire  زمین گلف بسیار بزرگی داشت که همین باعث شلوغی و پر رفت و آمد بودن هتل میبود.

جمعه 26 شهریور (17 سپتامبر)

تور مادورودام (madurodam) رو گرفتیم .یک اتوبوس پر از ملیتهای مختلف .تور لیدر هم به سه زبان انگلیسی و آلمانی و اسپانیایی صحبت می کرد.ابتدا به یک شهر کوچک نزدیک آمستردام به نام Delft  رفتیم و از یک کارگاه ساخت سفال دیدن کردیم.

بعد از دیدن کارگاه سفال سازی به مادورودام رفتیم.مادورودام کوچکترین شهر هلند است! ماکتهایی با مقیاس 1:25 از تمام نقاط هلند با ظرافت و زیبایی مدل اصلی ساخته شده.در این ماکتها خیابونها پر از ماشین و اتوبوس و حتی خطهای ترن هم شبیه سازی شده!حالا فکرشو بکنید من چه جوری تونستم کیارش رو قانع کنم که اینها اسباب بازی نیستند و نباید به اونها دست بزنه.

   

اسم این شهر  از نام شخصی که دانشجو بوده (George Maduro) و در جوانی مرده گرفته شده. پدر و مادر این جوان تصمیم میگیرند که برای پسرشان یادبودی درست کنند. در همین زمان هم شخص دیگری بنیاده خیریه ای داشت که به دانش آموزان و دانشجوهایی که مریضی روحی داشتند کمک میکرد. این افراد تصمیم گرفتند که این شهر رو درست کنند و اون رو به اسم این دانشجو بگذارند و درآمد حاصله از این شهر رو به این بنیاد خیریه اختصاص بدهند. این شهر مینیاتوری بیش از 700 ساختمان ،آسیاب بادی، پل، درخت، قطار ،هواپیما و.......دارد.

بعد از بازدید از هلند کوچولو اتوبوس تو شهر Den haag گشتی زد و جاهای مختلف شهر را به توریستها معرفی می کرد که اکثر سفارتها در این شهر قرار دارند.

شام رو هتل خوردیم و وسایلمون رو جمع کردیم . صبح زود باید می رفتیم فرودگاه .پرواز به فرانکفورت و از اونجا به مادرید.

 

 

ادامه دارد...

 


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


سفرنامه ( آلمان-هامبورگ )
ن : مریم ت : چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٧ ز : ٢:٥٥ ‎ب.ظ | +

صبح روز جمعه ساعت ۶:٣٠ به وقت آلمان در فرانکفورت بودیم.و چون در این سفر قصد ماندن در این شهر را نداشتیم با پرواز دیگری به هامبورگ (Hamburg) رفتیم. به قول خودم "شهر مهدوی کیا فوتبالیست کشورمون.

هامبورگ دومین شهر بزرگ آلمان و همچنین ششمین در اتحادیه اروپا است. هامبورگ همچنین، دومین شهر بزرگ بندری در اتحادیه اروپا می‌باشد.

هامبورگ یک شهر ایالتی است، یعنی یکی از شانزده ایالت آلمان نیز به شمار می‌آید.

بعد از مستقر شدن در هتل(Holiday Inn Express) و چند ساعت استراحت و نگران از اینکه هنوز همسفرهامون نرسیده بودند تصمیم گرفتیم که چرخی تو شهر بزنیم.پارسال که برای اولین بار به اروپا امده بودم انقدر هیجان زده و مشتاق بودم که کوچکترین چیزها برام جالب توجه بودند. از سنگفرش خیابانها و معماری ساختمانها و نوع لباس پوشیدن  مردم و ... گرفته تا امکاناتی که ما هیچگاه اثری از اونها رو تو کشورمون نمی بینیم.بگذریم...

وقتی برگشتیم هتل همسفرها رسیده بودند.شب به علت خستگی ناشی از پرواز زود خوابیدیم.

شنبه 20 شهریور 1389 -11 سپتامبر 2010

در تهران معمولا صبحها ساعت 8 الی 9 دیگه بیدار میشم.چند روز اول پیشرفت کرده بودم و از ساعت 5 صبح بیدار بودم .هر کاری می کردم که بخوابم نمیشد که نمی شد.البته فکر کنم به خاطر دو ساعت و نیم اختلاف زمانی بود.

بعد از صرف صبحانه در هتل و از اونجاییکه با خودمون به اندازه کافی لباس نبرده بودیم راهی shopping center  شدیم. من که خودم عاشق مراکز خرید اروپا هستم .هرچی که دلت بخواد پیدا میکنی و دیگه احتیاج نیست برای هر چیزی به جاهای مختلف شهر بری.مراکزی که مملو از آدمهای گوناگون و از هر نژادی می باشد.پارسال که فرانکفورت و مونیخ بودیم قدم به قدم خانمهای عرب با چادر های مشکی و روبند میدیدیم ولی امسال تو هامبورگ حتی یکی هم ندیدم.برای ناهار به رستوران آرژانتینی Block House رفتیم .عالی بود و حرف نداشت.استیک های خوشمزه ای داره.

(کیارش و آریانا در رستوران block house )

بعد از ظهر هم به خرید گذشت و شام همKFC

 

  یکشنبه 21 شهریور 1389-12سپتامبر 2010

صبح روز یکشنبه به پیشنهاد رزروشن هتل به Wunderlan Miniatur رفتیم .که بزرگترین مدل راه آهن در جهان و یکی از موفق ترین نمایشگاه های دائمی در هامبورگ می باشد.

 خیلی شلوغ بود و ساعت حدودا 2 بعد از ظهر نوبتمون میشد و چون بچه ها خسته می شدند منصرف شدیم و به پارک رفتیم.کیارش و آریانا حسابی بازی کردند بعد هم همگی با هم تو پارک قدم زدیم و جاهای مختلف را دیدیم.واقعا زیبا بود گونه های مختلف گیاهی و گل های زیبایی که تا به حال ندیده بودم .بعد هم به سمت دریاچه آلستر رفتیم و ناهارمون رو در یکی از رستورانهای نزدیک دریاچه خوردیم.دریاچه آلستر در کنار ساختمان شهرداری، کلیسای سنت میشل جزو سمبلهای هامبورگ به شمار میرود. قدم زدن کنار دریاچه همراه با نم نم بارون واقعا دلچسبه.

   

بازارچه چینی هم در نزدیکی دریاچه به پا بود .چرخی تو بازارچه زدیم و جاتون خالی ماساژ چینی هم گرفتیم که خستگیمون برطرف بشه.

موقع بازگشت به هتل با تاکسی که راننده ایرانی داشت برگشتیم.

یک بار هم به گروهی از راننده های تاکسی که همگی ایرانی بودند برخوردیم .جالب اینجا بود که چند تایی از اونها با هم ترکی صحبت می کردند.

 ادامه دارد...

 


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


سفرنامه - ایستگاه هفتم و اخر بندر انزلی
ن : مریم ت : جمعه ۱۳۸٩/٥/٢٢ ز : ۸:۱۳ ‎ق.ظ | +

دوشنبه چهارم مرداد بعد از خوردن آش دوغ در اردبیل به طرف بندر انزلی حرکت کردیم.مسیر رویایی و زیبای گردنه حیران که از یک طرف مشرف به کوه های پوشیده از جنگل های انبوه و از سوی دیگر  به دره ای زیبا و دیدنی که رود بزرگ ارس از میان آن می گذرد و تعیین کننده مرز ایران و اذربایجان می باشد را طی کردیم. 

 واقعا زیبا و دیدنی بود .در این میان کندوهای عسل جلب توجه می کردند.از ظهر گذشته بود که رسیدیم انزلی .ناهارمون را در رستورانی ابتدای انزلی خوردیم. رستوران تقریبا خانگی بود یعنی آشپزی را همسر و دختر صاحب رستوران به عهده داشتند. انصافا غذاهای خوب و خوشمزه ای هم به ما دادند.بعد از اینکه وسایلمون رو گذاشتیم هتل(سفیدکنار) اسباب شنا رو جمع و جور کردیم و رفتیم ساحل روبروی هتل.امیر و کیارش کمی شنا و شن بازی کردند. 

 

 

 

 

 

 

 

 شب هم برای قدم زدن سه تایی رفتیم اسکله .جای قشنگیه .کیارش هم اسکوتر بازی می کرد. 

 

 سه شنبه پنجم مرداد ساعت ۶:٣٠به طرف تهران حرکت کردیم و تقریبا ١٢ بود که رسیدیم.

این بود ماجراهای سفر ما.

 

بسیار ســـــــفر باید تا پخته شود خــــــــامی


صوفی نشـــــــــــود صافی تا درنکشد جامی

 


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


سفرنامه - ایستگاه ششم سرعین و اردبیل
ن : مریم ت : چهارشنبه ۱۳۸٩/٥/٢٠ ز : ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | +

یکشنبه سوم مرداد از تبریز به سمت سرعین حرکت کردیم . جاده زیبایی بود . به فاصله های کوتاهی آجیل و عسل فروشی میدیدیم.بعد از گذر از شهرهای مختلف سرانجام به سرزمین چشمه ها "سرعین" رسیدیم.شهر مملو از مسافر بود. بعد از اسکان در هتل (هتل لاله)و صرف ناهار در رستوران هتل کمی استراحت کردیم . پیشنهاد هتل برای استخر و آب درمانی "استخر سبلان" بود.آنجلیکا و خواهرانش به همراه سه تا وروجک(فرانک-فیلیپ-اولاف) زودتر برای شنا رفته بودند.من خیلی خوابم میومد .وقتی من رسیدم اونا از آب خارج شده بودند.

واقعا دنیای کوچیکیه."دهکده جهانی" لقب خوبی برای این جهان پهناور می باشد.

تو رختکن یکی از فامیلها رو دیدم(افسانه). کلی خوشحال شدم. تو استخر هم یکی از همسایه های مامانم. به کمک این خانم کیارش رو که اولش خیلی ترسیده بود آروم کردیم. وقتی ترسش ریخت شروع کرد به بازی کردن. از بازارچه بیرون استخر مایو و تیوپ برای کیارش خریدیم.

شب میخواستیم با امیر بریم آش دوغ بخوریم که کیارش خوابش برد و نتونستیم بریم.در سالن آمفی تئاتر هتل هم کنسرتی برگزار بود که متاسفانه اسم خواننده یادم نمونده.

دوشنبه صبح به سمت اردبیل برای بازدید از "بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی" راه افتادیم.

شیخ صفی‌الدین اردبیلی  جد بزرگ  صفویان از بومیان ایرانی و هشتمین نسل از تبار فیروزشاه زرین‌کلاه بود. فیروزشاه نیز از بومیان ایرانی و کردتبار بود. که در منطقه مغان ساکن بود. زبان مادری شیخ صفی‌الدین زبان آذری (گویشی از تاتی) بود.

دودمان صفوی نام خویش را از وی گرفته بودند.او پایه‌گذار خانقاه صفوی در اردبیل بود که با گذشت زمان پیروان بسیاری را به دست آورد.

او که پیرو مذهب سنی شافعی بود در اردبیل زاده شد و در زمان خویش مورد بزرگداشت مردم بود و مردم او را به نام پیر و رهنما پذیرا بودند.از او دیوانی به زبان آذری در دست است. آذری یکی از زبان‌های ایرانی و زبان بومی آذربایجان بوده‌است. شیخ صفی خود پیشتر پیرو شیخ زاهد گیلانی بود و دختر او فاطمه خاتون را نیز به زنی گرفته بود. زهد و ساده‌زیستی او با وجود داراییش در آن زمان زبانزد بود. شیوه زندگی و گیرایی او و نام اوری خانقاهش به زودی برای او و فرزندانش پیروانی را از شام و ترکیه و بخش‌های دیگر ایران فراهم ساخت. پس از او پسرش شیخ صدرالدین موسی جای پدر را گرفت.

بر پایه گزارش‌های تاریخی وی در آغاز تنها ۷ هکتار زمین داشت، ولی هنگام مرگ مالک بزرگی بود که بیست دهکده داشت.


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


سفرنامه - ایستگاه پنجم تبریز
ن : مریم ت : شنبه ۱۳۸٩/٥/۱٦ ز : ۸:۱٢ ‎ب.ظ | +

ورودمون به تبریز عصر جمعه اول مرداد و محل اقامتمون هتل بین المللی پارس (ائل گلی) بود.بعد از کمی استراحت و زمانی که هوا تاریک شده بود راهی پارک بزرگ ائل گلی که در مجاورت هتل بود شدیم.هوا کمی خنک بود و باد می وزید .

ائل‌گلی (استخر مردم)که قبلا شاه‌گلی (استخر شاه) گفته می‌شد،  از پارک های زیبایی است که در جنوب شرقی تبریز، بر دامنه تپه‌ای قرار دارد. مساحت استخر بزرگ این پارک تاریخی 54 هزار و 675 متر مربع است.

در جنوب آن تپه‌ای است که آن را از بالا تا پایین همسطح استخر پله‌بندی کرده و نهر آبی از آن به طرف پایین روان است.

کاخ ایل‌گلی مانند شبه‌جزیره‌ای کوچک در میان استخر ایل‌گلی قرار گرفته‌است و به وسیلهٔ یک خیابان به حاشیهٔ استخر متصل می‌گردد. 

 بعد از صرف شام و کمی قدم زدن در پارک برگشتیم به هتل برای استراحت.

 

مامان مریم وکیارش در پارک ائل گلی تبریز

گشت و گذارمون در شهر شنبه صبح ساعت 11 شروع شد .اولین جایی که انتخاب کردیم بازار بزرگ تبریز بود . البته فقط وقت کردیم بازار فرش فروشها رو بگردیم .و چه فرشهای نفیس و زیبایی در بازار وجود داشت.بعد از ناهاری که در رستوران معروف حاج علی (به گفته بازاریها)خوردیم پیاده به سمت مسجد کبود راه افتادیم.

و اما مسجد کبود

مسجد جهانشاه یا مسجد کبود (گوی مسجید) از آثار ابوالمظفر جهانشاه بن قرا یوسف از سلسله ترکمانان قراقویونلو می باشد که در870 هجری به همت و نظارت  جان بیگم خاتون،زن جهانشاه بن قرایوسف قره قویونلو ،پایان یافته است. 

در حیاط مسجد( البته بیشتر شبیه پارک بود) بازار خیریه ای  به نفع کودکان سرطانی برپا بود. بعد از دیدن مسجد که واقعا معماری و  کاشی کاری زیبایی داشت  و کمی استراحت در فضای سبز موجود در اطراف مسجد باز هم پیاده برای دیدن ارگ علیشاه حرکت کردیم.

 

 کیارش در محوطه بیرونی مسجد کبود

ارگ علیشاه

بنای تاریخی ارگ علیشاه در نزدیکی میدان شهرداری تبریز قرار دارد. این مجموعه تاریخی در شامل مدرسه، مسجد و خانقاه است که در زمان تاج الدین علیشاه جیلانی از امرای گورکانیان در قرن هشتم هجری ساخته شده است. ارگ علیشاه و مجموعه آن در زمان ساخت آن، شاخص ترین بنای شهر تبریز بوده که به نوشته جهانگردان تاریخی، تنها بنای شهر تبریز بوده که از دور دست دیده می شده است.

این بنای 700 ساله که یادگار آسیب های طبیعی و تاریخی دوران گذشته را بر چهره دارد، اکنون در میان انبوه داربست ها و میله های فلزی قرار گرفته است

.

در ادامه متنی رو که در سایت روزنامه "ابتکار" خواندم رو براتون گذاشتم . من که با خواندنش واقعا متاسف شدم .

""سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری آذربایجان شرقی در تلاش است دادگستری را متقاعد کند تا حریم ارگ  علیشاه را چنگال ساخت و سازها برهاند.   درحالی که ساخت مصلی به پایان رسیده و  این ارگ را برای همیشه از دیده ها نهان شده  است.  
ساخت مصلی تبریز با تخریب ارگ علیشاه و تجاوز به حریم آن مراحل پایانی خود را می گذارند.  این در حالی است که سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری در انتظار رای دادگاه برای نجات حریم این ارگ است. 
باساخت مصلی در حریم ارگ علیشاه و یک مجمتع تجاری خدماتی در حریم برج های دو قلو مراغه، این سه اثر شانس جهانی شدن خویش را برای همیشه از دست دادند. 
ارگ علیشاه به رغم تمامی مخالف ها ساخته شد.   پیش از این "اکبر اعلمی"، نماینده مردم تبریز در مجلس شورای اسلامی، با تاکید بر اینکه "ارگ علیشاه توسط مسئولان غیرمسئول مورد بی توجهی قرار گرفته و صرف نظر از تخریب بخشی از آن، به حریم این اثر تاریخی تجاوز شد و با حصارکشی مانع از بازدید عمومی شده اند"خواستار جلوگیری از ساخت آن شد. 
وی این اقدام را از برخوردهای اشتباه استانداری با آثار تاریخی تبریز عنوان کرد. اعلمی همچنین "پورمحمدی" وزیر کشور را برای پاسخگویی درباره وضعیت این اثر به مجلس فراخواند اما تکمیل شدن مصلی نشان دهنده بی اثر ماندن این اقدام است. 
باساخت این مصلا و بسته شدن در ارگ، بزرگترین بنای خشتی تبریز برای همیشه از دید گردشگران نهان شد. "رضا عبادی" رئیس سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری آذربایجان شرقی در گفتگو با میراث خبر از تکمیل پروژه مصلی شهر تبریز در حریم ارگ 700 ساله علیشا خبر داد و گفت:" ساخت و سازها در سه طبقه در ضلع شرقی روبه پایان است و ما منتظر رای دادگاه برای اقدامات بعدی هستیم." 
وی افزود:"دومین بار است که سازمان میراث فرهنگی و گردشگری از طریق مراجع قضایی خواستار توقف عملیات ساخت وساز شده  اما تا به امروز هیچ اتفاقی نیفتاده است." 
دادگستری تبریز در نخستین شکایت سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری رای به ادامه ساخت مصلی داد و در همین حال عبادی از دلایل مراجع قضایی استان برای صدور این رای سخنی به میان نیاورد. 
ارگ تبریز که امروز به صورت ایوان کوچک خشتی میان انبوهی از آهن وسیمان دیده می شود یادگاری است از مجموعه عظیم مدرسه، مسجد و خانقاه تاج الدین علیشاه جیلانی که در قرن هشتم هجری ساخته شده است.  این بنا در دوران های مختلف مورد هجوم و تخریب قرار گرفت و بارها کارآیی خود را از مسجد به انبار غله ومهمات تغییر داد. 
   در اثر زلزله بزرگی  که تبریز را با خاک یکسان کرد تنها این بنا فرو نریخت و به عنوان نماد مقاومت مردم تبریز استوار ماند. 
این بنا در سال 1320 به صورت گردشگاه عمومی درآمد و نام باغ ملی به خود گرفت و در حال حاضر صحن این مسجد تاریخی، مصلی و محل برگزاری نماز جمعه تبریز شده و محدودیت های ویژه ای برای بازدید از آن وجود دارد. 
""


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


سفرنامه-ایستگاه چهارم منطه آزاد ارس
ن : مریم ت : چهارشنبه ۱۳۸٩/٥/۱۳ ز : ۸:٢۸ ‎ق.ظ | +

بعد از طی تقریبا ١۵٠کیلومتر و پشت سر گذاشتن شهر های مختلف به منطقه آزاد ارس-جلفا رسیدیم.جاده ای که تبریز را به این منطقه وصل می کرد واقعا زیبا و دیدنی بود.هدف از سفر به جلفا بازدید از کلیسای "سنت استپانوس" بود.

 این کلیسا به یاد و احترام استفان ( یکی از حواریون عیسی مسیح ) که در سال 36 میلادی در اورشلیم سنگسار شد، استفان مقدس یا سنت استپانوس نامگذاری شده است.کلیسا در دامنه دره ای واقع در سه کیلومتری جنوب رودخانه ارس قرار دارد که قبلاً روستایی به نام شام در این دره وجود داشته است و ساکنان آنرا ارامنه تشکیل می داده اند و به همین دلیل در گذشته به کلیسای شام نیز معروف بوده است. بعدها، پس از جنگ جهانی اول با  مهاجرت ارامنه به سایر نقاط و متروکه شدن روستا و عدم نگهداری و ترمیم آن، بخش هایی از کلیسا تخریب شد و از این رو اهالی محل به آن خارابا کلیسا یا کلیسا خرابه هم می گویند. همچنین به دلیل استفاده از سنگ های آجری رنگ در معماری کلیسا به آن قزل وانک یا صومعه سرخ نیز گفته می شود.

برای رسیدن به کلیسا باید از جاده کناره رود ارس(رود مرزی ایران و ارمنستان) گذر می کردیم . طبیعت زیبایی داشت . همه جا سبز بود و کوههای مرزی استوار دیده میشدند.وقتی به محدوده کلیسا رسیدیم به قدری شلوغ بود که اجازه نمیدادند ماشینها بالاتر بروند .

کلیسا روی ارتفاع قرار داشت و تقریبا کمی پیاده روی کردیم .تا رسیدیم در را بستندد برای ناهار. ولی ما رفتیم داخل .(خودتون حدس بزنید چگونه؟)کلیسای زیبایی بود ولی کوچک.حیاط زیبا و سرسبزی داشت.

 ناهار را هم همون اطراف خوردیم و راه افتادیم به سمت تبریز.به بهانه بازارچه مرزی با امیر گشتی تو شهر زدیم ولی بازارچه هم چنگی به دل نمی زد .

 

 


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


سفرنامه - ایستگاه سوم روستای توریستی کندوان
ن : مریم ت : یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۱٠ ز : ٧:٢٩ ‎ب.ظ | +

روز پنجشنبه سی و یک تیر ماه بعد از بازدید از دریاچه ارومیه به سمت روستای تاریخی کندوان حرکت کردیم .برای ناهار به رستوران "اوبا" نرسیده به تبریز رفتیم . واقعا عالی بود .( به دوستان عزیزی که به تبریز سفر میکنند توصیه می کنم یک وعده غذا در این رستوران میل کنند)

تقریبا ساعت ۵ بود که به روستای توریستی کندوان رسیدیم.محل اقامتمون هتل صخره ای کندوان(هتل لاله) بود واقعا زیبا و دیدنی ست. تمامی اتاقها از دل صخره ها ایجاد شده. وقتی وارد اتاق می شوید فکر میکنید که وارد غار مدرنی شده اید که تمامی امکانات در آن وجود دارد.

رستوران هتل در صخره های بالاتری نسبت به اتاقها قرار دارد که با فضای جالبش خوردن یک صبحانه کامل رو برای آدمی لذت بخش تر می کند.

و اما روستای تاریخی کندوان

روستای زیبا و تاریخی کندوان در فاصله ۵٢ کیلومتری جنوب تبریز و در ٢٠کیلو متری جنوب شرقی اسکو در دامنه های غربی کوه سهند قرار دارد.با اینکه معمولا از این روستا با نام" کندوان " یاد می شود در بعضی موارد نام "کندوجان " هم  به آن گفته می شود.

روستای کندوان در واقع مجموعه صخره های مخروطی شکل است که روستاییان درون آنها را تراشیده و به صورت مسکونی درآورده اند.

بعد از یک ساعت استراحت به همراه هم سفرهایمان راهی روستا شدیم .خیلی جالب بود علاوه بر مغازه هایی که برای فروش محصولات محلی مانند گردو و برگه و لواشک و انواع سبزیجات خشک شده و غیره اکثر روستاییان جلوی خانه هایشان بساطی پهن کرده بودند برای فروش همین اجناس و کارهای دستی.

در همین گشت و گذار به دختر بچه ۶ یا ٧ ساله ای بر خوردم که با صدای بلند فریاد میزد "گردکاااااااااان" "لواش________________ک"

(گردکان=گردو)

وقتی داشتم ازش فیلم میگرفتم مامانش به زبان آذری گفت که فیلم نگیر. ولی حدس بزنید دختر بچه به من چی گفت؟!

""پول ور فیلم توت" یعنی اول پول بده بعدا فیلم بگیر. از خنده غش کرده بودم .فکرشو بکنید یه بچه چه جوری فکر اقتصادی داره.

بعضی از روستاییان هم درب خانه هایشان باز بود برای بازدید . در قبال این با توجه به کرم بازدید کننده پولی دریافت می کردند. من و امیر هم به همراه رادک و کارولینا وارد یکی از این خانه ها شدیم . پیر مرد ٨۵ ساله بود و تنها زندگی می کرد .

ناگفته نماند که من هم نقش مترجم ترکی به انگلیسی رو ایفا می کردم.خنده

ترکی حرف زدنم هم واقعا خنده دار بود نصف فارسی نصف ترکی.قهقهه(البته انگلیسی حرف زدنم هم تعریفی نداره)

خلاصه بعد از گشت و گذار برگشتیم  هتل برای استراحت .

صبح روز جمعه اول مرداد بعد از صرف صبحانه در رستوران صخره ای و گرفتن چند عکس یادگاری به سمت "منطقه آزاد ارس - جلفا "حرکت کردیم.(پست بعدی)

 

 

از سمت راست:خودم-آنجلیکا-کارولینا-ویولتا

 

 


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


سفرنامه-ایستگاه دوم دریاچه ارومیه
ن : مریم ت : شنبه ۱۳۸٩/٥/٩ ز : ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ | +

روز پنجشنبه سی و یک تیرماه بعد از بازدید از گنبد سرخ در مراغه به سمت  دریاچه ارومیه حرکت کردیم . بعد از 2 ساعت رسیدیم. 

دریاچه ارومیه که در گذشته (چی چست) و (کبودان) نام داشته، بزرگترین و شورترین دریاچه دائمی ایران و یکی از دریاچه های فوق اشباع از نمک دنیا است که از این نظر با دریاچه بزرگ نمک آمریکا شباهت دارد.

حدود 100 متر روی نمک راه رفتیم تا به آب رسیدیم . البته من خودم تا لب آب نرفتم. و کمی به همراه کیارش با سطل و بیلچه نمک بازی کردیم.

بعضی افراد برای لجن هایی که خاصیت درمانی دارند جلوتر رفته بودند و استفاده می کردند.گل دریاچهٔ ارومیه خمیری سیاه‌رنگ و جزو گل‌های کلروره‌است که دارای خاصیت درمانی برای بیماری‌هایی مثل رماتیسم و آرتروز و بیماری‌های زنانه‌است.

 

 


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


سفرنامه - ایستگاه اول مراغه
ن : مریم ت : پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٧ ز : ٩:٢۱ ‎ق.ظ | +

روز چهارشنبه سی تیر ماه هزار و سیصدو هشتاد و نه ساعت ۵:٣٠ بعد از ظهر تصمیمی که گرفته بودیم رو عملی کردیم و سفرمون به شمال غرب کشور شروع شد.خوشحال بودم و حس خوبی داشتم چون تا به حال به اون قسمت از کشور سفر نکرده بودم . برای رسیدن به مراغه از شهر هایی گذشتیم و زنجان سرزمین جد مادری هم جزء اون شهر ها بود.( پدر بزرگ مامانم متولد و اهل باکو بود وقتی طبق عهد نامه ترکمن چای بعضی شهر ها  از ایران جدا شد و به شوروی سابق داده شد آتا (پدر بزرگ مامانم) به زنجان و بعد به شمال کشور شهر قائمشهر مهاجرت کرد . در قائمشهر تنها دخترش که مادر بزرگ من باشه رو به پسر یکی از دوستانش که اونها هم زنجانی بودند شوهر داد و خودش با پسرها اومد تهران . خدا روحش رو قرین رحت کنه .خیلی دوستش داشتم هر وقت میومد خونه ما دست خالی نبود و همیشه یه پاکت پسته برامون میاورد. )

خانواده پتلاک به همراه دو تا از خواهر های آنجلیکا و بچه هاشون ساعت 2:30 حرکت کرده بودند ولی فقط یک ساعت زودتر از مارسیده بودند مراغه . ما هم ساعت 12  رسیدیم و محل اقامتمون هتل بزرگ دریا بود.

و اما شهرستان مراغه (نوشته شده از روی کاتالوگ)

این شهر در جنوب استان آذرباجان شرقی در دامنه جنوب و جنوب غربی رشته کوه سهند واقع شده و بزرگترین شهر استان آذربایجان شرقی پس از تبریز بوده و بصورت فرمانداری ویژه اداره می شود. مراغه به دلیل برخورداری از پیشینه غنی تاریخی فرهنگی آثار متعددی از دوران مختلف تاریخی را در خود جای داده و بافت تاریخی آن جزء ده شهر تاریخی فرهنگی کشور است .مراغه علاوه بر تاریخ و فرهنگ ریشه دار خود بدلیل برخورداری از آب و هوای مطبوع و رود خانه های پر آب دارای مناظر زیبای طبیعی بوده و به باغ شهر شمال غرب کشور معروف شده است مسیر رودخانه صافی و دامنه های اطراف سهند آکنده از طبیعت سبز و مناظر دل انگیزی است.

 این بود که راهی گنبد سرخ شدیم.

گنبد سرخ در سال542 هجری قمری به دستور عبدالعزیز بن محمود بن سعد یدیم و به وسیله بنی بکر محمد بن بندان بن محسن معمار ساخته شده است. به طور کلی گنبد بنایی مربع شکل است متشکل از سردابه و اتاق اصلی که بر روی سکوی سنگی قرار دارد و به وسیله هفت ردیف پله می توان به آن دسترسی یافت. پنج پله در جلوی سکو واقع شده و پله ششم و هفتم جزء آستانه درگاه محسوب میشوند.                                          

از سمت راست : الاف-کیارش-فرانک-فیلیپ


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


سفرنامه اولین سفر سال 1389
ن : مریم ت : یکشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٢ ز : ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ | +

مشاهده یادداشت خصوصی


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by kiarash-y
This Template  By Theme-Designer.Com