------
Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers
-------

من و کودکانم
'کیارش و مامان' سابق
خاله مینا دلمون برات تنگ شده!
ن : مریم ت : چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٦ ز : ۸:٤٥ ‎ب.ظ | +

حدود یک ماهی میشد که بیشتر مواقع خونه مامانم بودم.مینا دو هفته قبل از رفتنش اونجا بود. یه سفر هم به شمال داشتیم برای خداحافظی مینا با فامیل مادری. مادربزرگم هم یه مهمونی برای مینا ترنیب داده بود که خیلی خیلی بهمون خوش گذشت.

(کیارش و خاله مینا)

(کیارش-نسترن-سیلوانا)

(کیارش-ارشیا-سیلوانا-طاها-رادمان)(نتیجه های مادربزرگم)

شب قبل از رفتنشون هم یه مهمونی خونه مامانم داشتیم که اون شب هم خیلی بهمون خوش گذشت.ولی روز یکشنبه ششم شهریور روز گریه بود .نمی تونستم خودمو کنترل کنم و اشکهام بی اختیار جاری بودن .و اما لحظه خداحافظی خیلی خیلی دلگیر بود .مینا خودش هم گریه می کرد . نمی خواستن کسی رو با خودشون ببرن فرودگاه ولی حریف مامان نشدن به هر حال با چند نفری از فامیل راهی شدن .من و میترا نرفتیم .وای که چقدر خونه بعد از رفتنشون دلگیر بود.همون شب از شدت دل درد تا صبح بیدار بودم . صبحش بهتر شدم ولی به بیمارستان زنگ زدم و اونها هم گفتن که بهتره برای مانیتورینگ برم بیمارستان . خدا روشکر مانیتورینگ هیچ انقباضی رو نشون نداد و مامای بخش گفت که وضعیت خودم و بچه خوبه. و دل درد و انقباضها به خاطر استرسی بود که داشتم.

خیلی نگران مامانم بودم خیلی به ماها وابسته ست و فقط از خدا می خواستم که بهش صبر بده که بتونه دوری مینا رو تحمل کنه . به هر حال زندگی دیگه .هر کسی برای خودش برنامه ای داره . من هم از ته دل برای مینا و مهدی ارزوی موفقیت در هر جای این دنیا می کنم. با اینکه دلم براشون خیلی تنگ شده ولی باید به مامانم دلداری بدم و آرومش کنم.

البته نسترن (دخترخالم) 20 روزی پیش مامانم بود.مادربزرگ و دختر داییم عهدیه هم برنگشتن و تا امروز پیش مامانم بودن.

و اما کیارش .... تو این 2 ماه اخیر خیلی لجباز و بهونه گیر شده !!! دیگه پیش کسی نمی مونه و هر جا میرم باید با خودم ببرمش و یا اینکه یواشکی برم .اطرافیان میگن که به خاطر خواهر تو راهشه . ولی من فکر میکنم که اقتضای سنش باشه . اثری از حسودی نمی بینم .دائم حالش رو از من می پرسه میگه " مامانی خواهری خوبه؟!" و یا اینکه دائم شکم منو می بوسه!

مهد کودک کیارش هم برای خودش پروسه ای شده!!!! هر جای خوبی که پیدا میکنم به خونمون خیلی دوره . واقعا موندم که چی کار کنم .خواهش میکنم اونهایی که تجربه دارن کمکم کنن. از یه طرف دوری راه اذیتم میکنه و از طرفی می ترسم که در اینده پشیمون بشم که چرا نذاشتمش بره! موندم چی کار کنم ! خسته شدم انقدر فکر کردم.


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by kiarash-y
This Template  By Theme-Designer.Com