------
Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers
-------

من و کودکانم
'کیارش و مامان' سابق
ما برگشتیم!
ن : مریم ت : شنبه ۱۳٩٠/۳/٢۸ ز : ٢:٠٥ ‎ب.ظ | +

سلام به همه دوستانم که به یادم بودند و سراغم رو می گرفتند.بالاخره بعد از یک ماه و بیست و پنج روز تونستم بیام و بنویسم.

و اما بگم از مریضی که از بعد عید وقتی از مسافرت برگشتیم تا همین اواخر گریبانگیرمون  بود. من و کیارش تو این مدت حسابی بیمار بودیم . حالم به قدری بد بود که نمیتونستم حتی برای خودم یک لیوان آب بردارم . به خاطر همین بیشتر روزها خونه مامانم بودیم . گاهی اوقات به قدری حالم بد بود که فقط گریه می کردم . بیچاره مامانم هم خودش از کیارش سرما خوردگی گرفته بود و حالش خیلی بد بود .ولی دائم سرپا بود و از ما مراقبت میکرد.مامان جونم خسته نباشی و همیشه کنارمون باشی. بابای مهربونم هم خیلی مواظبمون بود و سر کیارش رو گرم میکرد تا زیاد به من نچسبه !  همبازی و دوست کیارش هم تو این مدت برادرم محمد بود .کیارش منتظر این بود که غروب بشه تا محمد از سر کار برگرده !

روزهای خیلی بدی رو پشت سر گذاشتم.خدارو شکر الان بهترم و سر خونه زندگی خودم. امیر هم که روزها سر کار بود و شبها یک ساعتی کنار ما بود.

و اما از این مدت خبرهای زیادی دارم:

اول اینکه برای تست مهد ستارگان قبل از عید رزرو کرده بودیم . بعد از نوروز نوبتمون شد و رفتیم برای تست . از شانس بدمون کیارش تو گروهی افتاد که اکثرا دختر بودن و آروم! و این به ضررمون تموم شد .بیشتر تستها رو جواب داد ولی از اونجاییکه تا حالا مهد نرفته با مفهوم سر جای خود نشستن و به مربی گوش دادن آشنا نبود .و تمام فکرش تو مدت تست این بود که بره تو حیاط و با ماشینها بازی کنه ! بچه های دیگه همگی تجربه مهد داشتند و تقریبا نشسته بودند.البته به نظر خودم کیارش کاملا نرمال بود . کلا کیارش جز بچه های شیطون حساب نمیشه .ولی به هر حال تصمیم با اونها بود .و کیارش رو قبول نکردند .چند روز اول خیلی ناراحت بودم . دوست داشتم که بره به این مهد . ولی نشد دیگه! مهد ستارگان بین المللی و آموزشیه . دوزبانه نیست بلکه تک زبانه و انگلیسیه.

برای مدرسه آلمانی ها و ایتالیایی ها تو رزرو هستیم . تو مدرسه آلمانی ها آموزش فقط به زبان آلمانیه . ولی در ایتالیایی ها انگلیسی هم یاد میدن که خیلی خوبه.

خبر بعدی اینکه مینا و همسرش دارن مهاجرت می کنن و ما از الان جای خالیشون رو حس می کنیم . مامانم که دائم در حال گریه کردنه . من هم این وسط از یه طرف باید به مامانم دلداری بدم و از یه طرف باید بغفضمو قورت بدم و به روی خودن نیارم .تا مامانم بیشتر از این اذیت نشه .ناراحت

و اینکه برای کیارش دوچرخه خریدیم . ولی هنوز یاد نگرفته که چه جوری باید پا بزنه و برعکس عمل میکنه!لبخند به عقب رکاب می زنه!

دوستان لهستانیمون هم ماموریتشون تو ایران تموم و شد و برگشتن به کشور خودشون . دوستان خوبی برامون بودن و دوستشون داشتیم و داریم.و این هم یه عکس از کیارش و فرانک در آخرین دیدارمون

خبر آخر رو هم تو ادامه مطلب می نویسم چشمک

 




کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by kiarash-y
This Template  By Theme-Designer.Com