------
Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers
-------

من و کودکانم
'کیارش و مامان' سابق
سفرنامه ترکیه - استانبول نوروز 90
ن : مریم ت : دوشنبه ۱۳٩٠/٢/٥ ز : ۸:۱٢ ‎ب.ظ | +

سفرنامه ترکیه-استانبول نوروز 90

بیست و هشتم اسفند بلیط هامون رو گرفتیم و بالاخره راهی شدیم.6 فروردین ساعت 16/20 پرواز داشتیم. برای اطمینان بیشتر پرواز Turkish  گرفته بودیم (خودتون که میدونید برای چه؟؟؟) هواپیما تعریفی نداشت . کوچک بود و معمولی .به محض نشستن روی صندلی هامون کیارش درخواست کارتن داشت ! فکر میکرد جلوی صندلیش مانیتور خواهد داشت!!!

ساعت آخر که داشتیم چمدانهامون رو جمع می کردیم از اتاق رفتم بیرون وقتی برگشتم با صحنه زیر روبرو شدم. کیارش هم برای خودش بالش و توپ برداشته بود!!!قهقهه


بعد از سه ساعت و نیم پرواز رسیدیم استانبول. هتلمون خوب و نوساز بود .به ما که گفتند پنج ستاره ست.ولی در موقعیت جغرافیایی خوبی از شهر قرار نداشت (محله قدیمی بود) .تصوری که از استانبول داشتم بر خلاف چیزی بود که میدیدم. خیلی بهتر از اینها در موردش شنیده بودم که منو زیاد جذب نکرد.

بعد از اینکه اتاقمون رو تحویل گرفتیم .یکی از چمدونهار و که باز کردم .ناگهان چشمم به جمال یه میمون زشت و بزرگ روشن شد. تعجب از تعجب مونده بوم چی کار کنم ! این وروجک کی و چه موقع اونو گذاشته بود تو چمدون که ما ندیده بودیم. یادم رفت که ازش عکس بندازم.لبخند

 

تعاریفی که از دیگران و تور لیدر ها در مورد  میدان تکسیم و خیابان استقلال  شنیده بودیم باعث شد که اولین جایی رو که مبینیم این خیابان باشه.

این خیابان که به تکسیم هم معروف است از محله هی قدیمی و معروف استانبول می باشد  یک خیابان سنگ‌فرش   که یک تراموای  قدیمی هم از وسط اون میگذره.دو طرف خیابان هم تشکیل شده از مغازه ها و مراکز خرید و رستوران های مختلف.در میدان تقسیم هم مجسمه ای از آتا ترک وجود داره که میگن مجسمه رضا خان هم کنار آتا ترک می باشد. ولی تور لیدر میگفت که مشخص شده که اون مجسمه متعلق به رضا خان نیست ودلیلی که برای این بیان کرد این بود که میگن که رضا خان همیشه چکمه به پا داشته ودر این مجسمه از چکمه و پوتین خبری نیست!

 نزدیکی های ظهر بود که داخل این خیابان بودیم . قدم می زدیم و تماشا میکردیم. نمی دونم چرا اصلا برام جذابیتی نداشت. میگن که شبهای زیبایی داره .شاید اگر شب می رفتیم نظرم عوض میشد!

شب به پیشنهاد رزروشن هتل رفتیم مرکز خرید  istiniye park.از هتل دور بود تاکسی گرفتیم .چه بارونی هم می اومد . مرکزی مدرن و شیک بود . که بیشتر برندهای معروف ترک و بین المللی رو در خودش جا داده بود . قیمتها بالا بود . و این طبیعیه .همه جای دنیا مارکهای معروف قیمتهای بالایی دارند. برای کیارش دو سه تکه لباس و اسباب بازی خریدیم و شام خوردیم برگشتیم هتل.

 

نرخ کرایه تاکسی هم در استانبول بالا بود .مخصوصا برای توریستها .با شهر هم که آشنایی نداشته باشی دو سه دوری اضافی می چرخوندند که کرایه بیشتری بگیرند.مثل خودمون هستند اهل چونه زدن !

 شهر هم که پر بود از گردشگران ایرانی.می تونم بگم که 99 درصد مهمانان هتل ایرانی بودند.

حجاب مردم استانبول برام جالب بود .کسی که حجاب نداشت که نداشت ! هیچ کس هم باهاش کاری نداشت!!! و هر جور که دلش می خواست لباس می پوشید.ولی مسلمانی که به دینش کاملا معتقد بود پوشش کامل داشت لباسی کاملا پوشیده و البته خیلی مواقع شیک و روسری که از پشت اون نمی تونستی حتی یک تار مو ببینی.

در کنار اونها دختران و زنان  جوان ایرانی  رو میدیدی که شلوار جین تنگ و بلوز چسبان آستین کوتاه به تن داشتند که با شالی همراه شده بود که نصف موها از جلو و عقب بیرون بود. این دیگه چه جورشه من نمیدونم . این نوع حجاب تو کشور خودمون توجیه داره ولی اون ور آبها چرا برام سواله؟!  من خودم به شخصه خانم های ایرانی که با حجاب کامل  اومده بودن سفر رو بیشتر قبول دارم .حداقل اینه که تکلیفشون با خودشون مشخصه(یا رومی رومی یا زنگی زنگی)

مسجد سلطان احمد یکی از جاهایی بود که در استانبول بازدید کردیم. در این گشت و گذار همراه خانواده آقای ریخته گران بودیم .در کنارشون بهمون خیلی خوش گذشت . کیارش هم با رها ارتباط خوبی برقرار کرده بود و طاقت دوری حتی یک لحظه از رها رو نداشت . حالا رها خانم 8 ساله بود و پسرک ما 3 ساله هم نشده!

 مسجد آبی یا همان مسجد سلطان احمد، در استانبول، یکی از نمونه‌های منحصر به‌ فرد و شگفت‌انگیز معماری دوره امپراتوری عثمانی است.

این مسجد به‌دلیل به‌کار رفتن کاشی‌های آبی رنگ در طراحی داخلی به نام مسجد آبی شناخته شده.

شش گلدسته داره که یکی از اونها به دست معمار ایرانی ساخته شده.

مسجد ایا صوفیا رو هم دیدیم.

تور لیدر می گفت که توریستها های خارجی (منظورش غیر ایرانی) معمولا در هنگام بازدید از مساجد با خودشون شالی به همراه دارن که موقع ورود برای احترام روی سرشون میاندازن.

 بعد هم رفتیم به کاخ دلما باغچه.زیبا بود .از اونجایی که کیارش خوابش گرفته بود و بد قلق و معرفی قسمتهای داخلی 45 دقیقه ای طول می کشید ترجیح دادم در قسمت بیرون کاخ بمونم و با پسرم بازی کنم تا بخوابه. این هم از فواید سفر با یک بچه است دیگه! موندم این اروپایی های که با سه تا بچه قد و نیم قد راه میافتن میرن سفر چه حوصله ای دارن. البته ناگفته نماند که من جزافراد باحوصله و صبور هستم.!


و اما یکی از بد شانسی های این سفردر ابتدا مریض شدن امیر و حتی رفتنش به بیمارستان  و خودم در انتهای سفر بود . شاید اگر این اتفاق نمی افتاد خیلی جاهای بیشتری از استانبول رو میدیدیم و بیشتر بهمون خوش می گذشت. مثلا می تونسیم از جزایر نزدیک استانبول بازدید کنیم یا می تونستیم یه شب خوب و شاد توی کشتی داشته باشیم و ...

 به پیشنهاد آقای ریخته گران هم از تورهای  گروهی استفاده نکردیم .کیفیت خوبی نداشتند.

یک شب برای شام به رستوران دریایی و ساحلی ستاره ها اگر اشتباه نکنم که میشد yildizlar  رفتیم . برامون ماشین فرستادن . رفت و برگشت به عهده خود رستوران بود.

در این رستوران فقط غذاهای دریایی سرو میشد. در ابتدا سینی پر از انواع ماهی های خام  و میگو خرچنگ  گذاشتند روی میز که انتخاب کنیم .جالب اینجا بود هر کدوم رو که انتخاب میکردی ترازو می اوردن و همونجا وزن می کردن.

 

پیش غذا سوپ و میگو خوب بود . غذا هم خوب بود ولی خیلی خاص نبود. حتی تزئینش هم معمولی بود .چای و میوه هم بعد از غذا سرو شد.رستوران چشم انداز زیبایی به دریا داشت . هوای بیرون خیلی سرد بود با اینکه لباس زیاد پوشیده بودم باز هم می لرزیدم. از کیارش تعجب میکنم که بیرون رستوران از این طرف به اون طرف می دوید و اصلا از سرما شکایتی نداشت!

جا داره که از گارسن هم یادی کنم .کرد بود و اگر اشتباه نکنم اسمش محمد بود. کمی هم فارسی متوجه میشد. انگلیسی و اسپانیولی هم خوب حرف میزد. از کیارش خوشش اومده بود و حتی با کیارش عکس هم انداخت.

مراکزخریدی که رفتیم جواهر و فروم و .. بود .یک روز هم قدم زنان رفتیم خیابان نشان تاشی . پر بود از رستوران و مغازه .هوا سرد بود به خاطر کیارش تاکسی گرفتیم که برگردیم .دلم می خواست بیشتر بگردم. به پیشنهاد امیر از تاکسی پیاده شدم و ادامه دادم . امیر و کیارش رفتن هتل. من هم با خیال راحت بعد از مدتی گشت و گذار پیاده برگشتم هتل . در این سفر قصد خرید زیاد نداشتم . در سفرهای تابستون حسابی برای خودم و کیارش خرید کرده بودم. ولی نمی دونم چرا هر مغازه لباس بچه گانه میدیدم دلم می خواست برم داخل!

و اما پسر خوبم در این سفر زیاد اذیتم نکرد. و خیلی خوب با هامون کنار اومد. مغازه اسباب بازی فروشی میدید می رفتیم داخل گشتی می زدیم .وقتی بهش می گفتم که کیارش جان چیزی که می خواستیم اینجا نیست بدون هیچ لجبازی میومد بیرون و می گفت باشه مامانی بریم یه جای دیگه!.فقط در عکس انداختن همکاری نمی کرد!


 کیارش و رها در فرودگاه استانبول روز بازگشت به تهران


پ.ن:بعد از بازگشت از سفر دو هفته ای من و کیارش حسابی مریض بودیم .امیر هم دوباره رفت سفر .ما هم خونه مامانم بودیم.این روزهای اخیر هم خیلی خیلی سرم شلوغ بود و کار داشتم. به خاطر همین نتونستم زود آپ کنم.ممنون از تمام دوستانی که به یادم بودند و حالم رو پرسیده بودندلبخند.


 


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by kiarash-y
This Template  By Theme-Designer.Com