------
Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers
-------

من و کودکانم
'کیارش و مامان' سابق
کیارش و حسادت هایش
ن : مریم ت : سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ ز : ٢:٢۸ ‎ب.ظ | +

بعد از ظهر روزی که هلنا به دنیا اومد .وقتی کیارش بهت زده با یک شاخه گل رز وارد اتاق شد با دیدنش تو اون حالت انقدر گریه کردم و بوسیدمش تا دلم کمی اروم بشه ! به محض ورود سراغ خواهری رو گرفت . به من میگه : مامانی دلت دیگه کوچیک شد ؟

به کمک پرستار هلنا رو بغل گرفت و بوسید. ناگفته نماند که هلنا هم براش ماشین بنز اورده بود (دست بابا امیر دردر نکنه!)

 

بعد از اون هم کفش و جوراب رو در اورد و اومد بالای تخت پیش من و بقیه ماجرا....

شب روزی که مرخص شدم میترا کیارش رو با خودش برد خونشون .رفتن همانا و اشکهای من همان .احساس بدی داشتم .فکر می کردم کیارش با اومدن هلنا ضربه می خوره و غیره . فقط تو صورت من و امیر (بیشتر امیر) نگاه می کرد که ببینه در مورد بچه چی میگیم و چه می کنیم . حسادت ها رسما شروع شده بود . کارهایی می کرد که جلب توجه کنه . البته یه خرده لجبازی هم می کرد .

به من میگه فردا به اقای حسینی (راننده سرویس) میگم منو نیاره خونه !!!! می پرسم چرا ؟ میگه : آخه اصلا حوصله این خواهری رو ندارم !!!!

موقع شیر دادن به هلنا انقدر روی تخت بپر بپر می کرد که من از شیر دادن منصرف بشم . اکثرا هم کاملا رک و پوست کنده می گفت که نباید بهش شیر بدی . م .ی .م .ی مال خودمه ! دو تا دستهاشو می ذاشت رو س .ی .ن.ه من و اجازه نمی داد!!!!

یه روز هم که در حال تعویض لباس هلنا بودیم یکی از شلوار ها رو برداشته و به زور تا مچ پاش بالا کشیده بود .

خیلی خیلی حواسمون بهش بود و هست .با این حال به فرناز گفته بود که مامان و بابام همش میگن هلنا هلنا اصلا اسم منو نمیگن!!!!!!!!!

شب اول بعد از اینکه از خونه مامانم برگشتم .من و امیر و کیارش روی تخت خودمون و هلنا هم روی تخت خودش کنار ما خوابید .نیمه شب وقتی بهش شیر دادم .گذاشتم کنار خودم . تا صبح نتونستم تکون بخورم .فکرشو بکنید چهار نفری روی تخت دو نفره!!!!!! شبهای بعد قرار براین شد که کیارش با امیر و من هم با هلنا باشم . اولش قبول نمی کرد می گفت که من باید حتما با مامان باشم . شب کنار امیر بود ولی صبح چشمهاشو کنار من باز می کرد . الان بهتر شده خودش شبها می ره تو اتاقش می خوابه البته با این شرط که امیر هم بره اونجا بخوابه . دیگه نمیاد پیش من . (فرشته مهربون با قول هدیه بهمون کمک کرد)

وقتی هلنا گریه میکنه به من میگه : اه این خواهری چقدر گریه میکنه ! سرمون درد گرفت ! بهش بگو ساکت بشه وگرنه میگم اقای همسایه بیاد ببرش ها!!!

گاهی اوقات هم محبتش گل میکنه و میگه : خیلی دوستش دارم .قربون دستاش! قربون لپاش!

یه روز هم که از مهد بسته شب یلدا گرفته بود .می خواست خوراکیهاشو با خواهرش تقسیم کنه که سهم هلنا یه بادوم بود که اگر ندیده بودم گذاشته بود تو دهنش .!!!

خیلی حساس شده و خیلی زود گریه اش می گیره . قبلا اینطور نبود . دیروز فیلم عروسیمون رو بعد از مدتها گذاشته بودم و با کیارش نگاه می کردیم . با این شروع کرد که پس من کجا بودم .چرا من نیستم ؟ اول بهش گفتم :تو پیش خدا بودی . ولی درک نکرد و قانع نشد . بغض کرده بود که چرا منو نبردید عروسیتون؟!!!!! جوابی نداشتم . اشک تو چشمهاش حلقه زده بود که مجبور شدم بهش بگم تو هم بودی ولی خوابیده بودی . میگه :پس چرا منو بغل نکردید ؟ ماجرا همینطور ادامه داشت که عمش رو تو فیلم دیده و میگه :نیما (پسر عمش) کو؟ گفتم دوتایی کنار هم خوابیده بودید. همچنان خوشحال شد که دیگه از اشک و بغض خبری نبود . شب که امیر اومده خونه بهش میگه : بابایی شما تو عروسی خیلی مو داشتی ها !!!!!!!!!! به مینا هم میگه : خاله مینا شما هم لباس بلو پوشیده بودی .من هم تو عروسیمون پیش نیما خوابیده بودم!!!

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by kiarash-y
This Template  By Theme-Designer.Com