------
Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers
-------

من و کودکانم
'کیارش و مامان' سابق
حسنی به مکتب نمی رفت، وقتی میرفت....
ن : مریم ت : دوشنبه ۱۳۸٩/٩/٢٢ ز : ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | +

خدا رو صد هزار مرتبه شکر که پاییز رو بدون بارون به آخر نرسوندیم!  بالاخره ما تهرونی های دود گرفته بوی بارون اسیدی رو استشمام کردیم و گوش به صدای نم نمش دادیم!

امروز تصمیم داشتم بعد از کلاس زبان برم "گلدونه" یه چیزی برای ارشیا بخرم .رفتم ولی موقع برگشت زیر بارون نه چندان تمیز ! کمی خیس شدم! توی این مدت که هوا کثیف بود سعی میکردم زیاد بیرون نرم . از اونجاییکه فردا راهی شمال هستیم گفتم برای ارشیا که همسن کیارشه چیزی بخرم که بارون سربی نصیبم شد.

 

باز باران

 با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

 

من به پشت شیشه تنها

ایستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

 

شاد و خرم

یک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند این سو و آن سو

 

می خورد بر شیشه و در

مشت و سیلی

آسمان امروز دیگر

نیست نیلی

 

یادم آرد روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگل های گیلان:

کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

 

آسمان آبی چو دریا

یک دو ابر اینجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

 

بوی جنگل تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زیبا پرنده

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمایان

چتر نیلوفر درخشان

آفتابی

 

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشیده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا

 

رودخانه

با دوصد زیبا ترانه

زیر پاهای درختان

چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

 

چشمه ها چون شیشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آنها سنگ ریزه

سرخ و سبز و زرد و آبی 

 

 

با دوپای کودکانه

می پریدم همچو آهو

می دویدم از سر جو

دور می گشتم زخانه

 

می پراندم سنگ ریزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم کرده خاله

 

می کشانیدم به پایین

شاخه های بیدمشکی

دست من می گشت رنگین

از تمشک سرخ و وحشی

می شنیدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

راز های زندگانی

 

هرچه می دیدم در آنجا

بود دلکش ، بود زیبا

شاد بودم

می سرودم :

 

" روز ! ای روز دلارا !

داده ات خورشید رخشان

این چنین رخسار زیبا

ورنه بودی زشت و بی جان !

این درختان

با همه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان !

 

 روز ! ای روز دلارا !

گر دلارایی ست ، از خورشید باشد

ای درخت سبز و زیبا

هرچه زیبایی ست از خورشید باشد ... "

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چیره

آسمان گردیده تیره

بسته شد رخساره خورشید رخشان

ریخت باران ، ریخت باران

جنگل از باد گریزان

چرخ ها می زد چو دریا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

 

برق چون شمشیر بران

پاره می کرد ابرها را

تندر دیوانه غران

مشت می زد ابرها را

 

 روی برکه مرغ آبی

از میانه ، از کناره

با شتابی

چرخ می زد بی شماره

 

گیسوی سیمین مه را

شانه می زد دست باران

باد ها با فوت خوانا

می نمودندش پریشان

 

سبزه در زیر درختان

رفته رفته گشت دریا

توی این دریای جوشان

جنگل وارونه پیدا

 

بس دلارا بود جنگل

به ! چه زیبا بود جنگل

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه ، بس ترانه

بس گوارا بود باران

وه! چه زیبا بود باران

می شنیدم اندر این گوهرفشانی

رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

 

" بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

زندگانی - خواه تیره ، خواه روشن -

هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا ! "

(مجدالدین میرفخرایی معروف به گلچین گیلانی)


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


شیرین کاری
ن : مریم ت : شنبه ۱۳۸٩/٩/۱۳ ز : ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ | +

محققان به این نتیجه رسیده اند که جدول حل کردن باعث جلوگیری از آلزایمر در سنین پیری میشه. پدر و مادر اینجانب هم که در دوران میانسالی به سر میبرند به همین منظور روزانه چند ساعتی رو به این موضوع اختصاص میدهند .چند روز پیش که بابا در حال حل کردن جدولی بوده به سوال  " عسل فرنگی " میرسه . بابا در حال فکر کردن زیر لب زمزمه میکنه "کیارش عسل چی میشه؟" کیارش هم با هیجان بسیار داد میزنه "پدر جون هااااااااانی میشه!" به این ترتیب اول خونه های جدول پر میشه و بعد کیارش توسط پدر جون و آنا خورده میشه!

توی آشپزخونه جلوی گاز ایستاده بودم. کیارش هم پشت سرم در حال خوندن ""چشم چشم دو ابرو ...."" بود برگشتم با این صحنه روبرو شدم . حسابی ذوق زده شده بودم با این همه خلاقیت!

چند روزی میشه که پی بردم کیارش کتابهای می می نی رو از حفظ شده .جملات رو من شروع میکنم و کیارش تموم میکنه . چه کیفی میده که روز به روز پیشرفت یه فسقلی بامزه رو میبینی.

دیشب امیر داشت بستنی می خورد که کیارش شروع کرد. ""کی میدونه می می نی الان دلش چی میخواد   یه بستنی چوبی   وای دهنم آب افتاد""  یعنی چی ؟ یعنی اینکه به منم بستنی بده!!! زبان

تو پست قبل از علاقه کیارش به عکاسی نوشتم . چند روز پیش همون دوربین عکاسی خودشو ! خیلی با دقت گذاشته روی میز به صورت ایستاده .بدو بدو اومده کنار من نشسته و دستشو انداخته دور گردنم به من میگه " مامانی نگاه کن به دوربین الان عکس میندازه !!!!!" بغل

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


عکاسباشی
ن : مریم ت : یکشنبه ۱۳۸٩/٩/٧ ز : ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | +

چند روزی میشه که یه شغل جدید پیدا کردم .اگر گفتید چیه ؟!

مدل شدم و سوژه عکسهای کیارش.تعجب

 مامانی ژست بگیر ازت عکس بندازم . خلاصه اینکه دائم در حال ژست گرفتن هستم چشمک

 

البته اشیا خونه هم بی نصیب نمانده اند و مورد لطف کیارش قرار گرفته اند!

 

افسوس که هیچگاه قرار نیست این عکسها به چاب برسند .چرا؟

چند روز پیش در حال مرتب کردن کشو ها بودم که واکمن دوران مجردی امیر چشم کیارشو گرفت و بچه فکر کرد که دوربین عکاسیه .ماجرا از همونجا شروع شد . دوربینی هم که تو دست کیارش در عکسها دیده میشه از نوع واکمنه و مهمتر اینکه دیجیتالی هم هست!!!نیشخندبعد از گرفتن عکس میگه مامانی بیا عکستو نگاه کن ! 

(به سرم زده برم براش یه دوربین کوچیک و ارزون قیمت بخرم شاید کیارش در آینده عکاس بشه!!!) چشمک

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


سفر شمال
ن : مریم ت : دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۱ ز : ۳:۱۸ ‎ب.ظ | +

ما هم مثل خیلی ها از این فرصت استفاده کردیم و رفتیم شمال. سفر با کل خانواده خیلی خوش میگذره مخصوصا وقتی همسفرها بچه نداشته باشند. چرا؟ برای اینکه حواسشون به بچه تو هم هست و ازش مراقبت میکنند . چقدر خوبه که بعضی از این همسفرها علی رضا و مهدی باشند که با حوصله زیاد کار به قایم موشک بازی و کشتی و ... هم میرسه.

هوا عالی بود و دریا آروم .حیف که کیارش یه خورده سرما خوردگی داشت وگرنه میتونست تو آب شنا کنه .ولی تا دلش خواست بدون هیچ محدودیتی از طرف من و امیر شن بازی کرد .

 

یکی دیگه از همبازیهای کیارش این گربه که تو عکس دیده میشه بود . اولش یه خرده میترسید ولی بالاخره کار به لمس کردن و ناز کردن هم رسید.

 

این یکی هم بیانگر نمایش بامزه ای هنگام صرف بستنی

 یک روز هم رفتیم جنگل سیسنگان . تا اسبها رو دید گفت :من پیتیکو میخوام من هورس (horse) میخوام !!!.(انگلیسی رو کیف میکنیدچشمک) بالاخره با هم سوار شدیم . ولی ترسید فکر نمیکنم لذت برده باشه ! به من میگفت : مامانی موهاش وحشتناکه!!!

در آخر هنگام بازگشت به تهران برای ناهار در یکی از رستورانهای جاده چالوس توقف داشتیم . حالا مگه میشد کیارش رو از کنار این حوضچه ماهی کنار برد . چه ذوقی میکرد به ماهی های در حال حرکت. و تند تند پشت سر هم به هرکس میرسید میگفت : اینا فیشن (fish) (خوبه حداقل تمریناتم با کیارش جواب داده از خود راضی)


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by kiarash-y
This Template  By Theme-Designer.Com