------
Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers
-------

من و کودکانم
'کیارش و مامان' سابق
روزهای اخیر
ن : مریم ت : شنبه ۱۳۸٩/۸/۱٥ ز : ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | +

خدا رو صد هزار مرتبه شکر که بالاخره  شیر پاستوریزه معمولی جای شیر توت فرنگی و شیر طالبی رو گرفت.پارسال که کیارش رو از شیر گرفتم . لب به شیر پاستوریزه نمیزد.به پیشنهاد دکتر شیر طعم دار رو امتحان کردیم . و همین شد که تا یک هفته پیش اسیر شیرهای طعم دار بودیم. که به تعداد زیاد خریداری میشد . بار آخری که شیرها تموم شده بود تصمیم گرفتم که دیگه براش نخرم .ولی به جای اون نی طعم دار گرفتم تا کیارش آروم آروم به مزه شیر معمولی عادت کنه . این نی های طعم دار هم به هر حال فرقی با اون شیر ها نمیکرد ولی خوبی که داشت این بود که دانه های موجود در نی زودتر از شیری که داخل لیوان میریختم تمام میشد . یعنی اینکه کیارش نصف شیر باقیمونده رو با نی ولی بدون دانه های طعم دار میخورد . روزهای بعد همون نی رو که روز قبل استفاده کرده بود رو میشستم و داخل شیر قرار میدادم . به همین منوال جلو رفتیم تا اینکه خودش میگه "مامانی نی رو بردار "  . بالاخره تونستم ترکش بدم !!!

مرحله بعدی گرفتن کیارش از پمپرزه!!! به نظرم کار سختیه !نمیدونم چرا تو این کار انقدر تنبلی میکنم . احساس میکنم هنوز زوده .ولی اطرافیان میگن که باید شروع کنم . شاید تجربیات شما دوستان بهم کمک کنه . پس منتظر نظراتتون هستم!

هفته پیش خونه دو تا از دوستانم مهمون بودیم . اولی لیلا دوست دوران دبیرستان ! پسرش امیر علی ١٠ سالشه . با کیارش حسابی بازی کردن . خیلی هم به من و لیلا خوش گذشت!

کیارش و امیر علی در حال بازی

دومی پریسا دوستم بود .اونجا هم حسابی بهمون خوش گذشت ! ظهر که کیارش خوابید . با پریسا نشستیم  تخته بازی . البته من بلد نبودم .پریسا بهم یاد داد چشمک

 

چند هفته پیش طی مکالمه تلفنی که کیارش با نیما پسر عمه اش داشت . و این دوتا وروجک از هم سوالاتی رو می پرسیدن . تو این پرسش و پاسخ جواب های نیما به کیارش کلمه "آره" بود ! کیارش هم بعد از شنیدن  چندین  بار  خیلی بانمک و جدی به نیما گفت: "آره" بده بگو "بله" !!!!! من و امیر هم از شدت خنده  روده بر شده بودیمقهقهه

همونجور که من عاشق خواب بعد ازظهر و چای عصرانه در خانه پدری هستم .کیارش هم همینطوره! چند روز پیش که خونه مامانم بودیم .از خواب که بیدار شد .در حال ماساژ دادن و ناز و نوازشش بودم که بهم گفت مامانی بریم چایی بخوریم . انقدر این حرفش به دلم نشست که اندازه نداشت .فهمیدم که پسرم هم مثل خودمه و این جمع خانوادگی رو برای صرف عصرانه دوست داره . در ضمن تازگی ها به نبات علاقه خاصی پیدا کرده . در کابینت رو باز میکنه به بابام میگه "پدر جون بهم آب نبات بده " .

خواب رو تختخواب دوران نوجوانی مامان هم کیف داره ها!  اینم از نبات خوردن  کیارشم

جمعه صبح کیارش با در دست گرفتن کیف مخصوص  همراه بابا امیر  به منظر کوتاه کردن مو راهی آرایشگاه شدند .

کیارش بعد از کوتاهی مو

از این هفته دوباره مامان مریم به کلاس زبان میرود!  این پروسه تا کجا ادامه داره من نمیدونم !!!!!  دوستان عزیزی که خیلی خوب انگلیسی صحبت میکنند لطفا کمک کنید که چی کار کنم خیلی خیلی خوب بتونم صحبت کنم .واقعا بهش احتیاج دارم !!!نگران

 

پ.ن: دنبال مهدکودکی میگردم که تک زبانه باشه یعنی فقط انگلیسی. میدونم که مهد ایتالیایی و آلمانی تو تهران هست ولی انگلیسی رو نمی دونم .دوستان عزیز اگر میدونید که هست و کجاست لطفا به من خبر بدید .

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


کیارش و شهرزاد!
ن : مریم ت : چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٢ ز : ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | +

چند روز پیش توسط مینا با خبر شدم که وبلاگم در قسمت بچه های الکترونیکی مجله شهرزاد معرفی شده . حالا مینا چطور متوجه شده بود؟ یکی از دوستانش در مطب دکتر همچنان که منتظر وقتش بوده مشغول مطالعه به عکس کیارش بر می خوره و به مینا خبر میده .

حالا جالب اینجاست که من خودم معمولا مجله شهرزاد رو میخرم ! ولی نسخه مهرماه رو نخریده بودم.

قسمتی از پست "سفرنامه - ایستگاه ششم سرعین و اردبیل"

 

پ.ن : وقتی یه مادر با چاپ عکس پسر یا دخترش تو مجله انقدر خوشحال میشه فکرشو بکنید در آینده چه بسیار از موفقیت فرزندش شاد خواهد شد.

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


سرشارم از حس پاک مادری!
ن : مریم ت : یکشنبه ۱۳۸٩/۸/٩ ز : ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | +

چقدر خوبه که تو رو دارم

چقدر خوبه که روزهام داره با تو سپری میشه

چقدر خوبه که شریک روزهای خوش زندگیم هستی

چقدر خوبه که آرامبخش لحظه های دلتنگیم هستی

چقدر خوبه که شبها دستتو میندازی دور گردنم

چقدر خوبه که میتونم تو رو ببوسم

چقدر خوبه که بوسه هام جواب دارن

چقدر خوبه که تو  با احساسی

چقدر خوبه که شبها به من میگی : مامانی شب بخیر

چقدر خوبه که صبحها با صبح بخیر مامانی تو روزم آغاز میشه

چقدر خوبه که تو رو بدون دلیل دوست دارم

چقدر خوبه که میتونم برای تو کتاب بخونم

چقدر خوبه که تو لجباز نیستی

چقدر خوبه که متوجه کار اشتباهت میشی

چقدر خوبه که تو مهربونی

چقدر خوبه که شاهد بزرگ شدنت هستم

چقدر خوبه اگر بتونم از تو یه مرد بسازم

چقدر خوبه که مرد کوچولوی الان من بزرگمرد فرداها باشه

چقدر خوبه که صدای خنده ات تو خونمون جاریه

چقدر خوبه ...

کیارشم اندازه ستاره های آسمون دوستت دارم


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


بوسه!
ن : مریم ت : سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/٤ ز : ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | +

حتما همتون شنیدید که میگن دعای مادر و پدر در حق بچه زود مستجاب میشه و برو برگرد نداره! بعله تو خونه ما هم علاوه بر دعا بوسیدن قسمتهای جراحت دیده گل پسر باعث بهبود و آرامش قلبی ایشون میشه.

از قضا باسن گرامی این پسرک بامزه  در اثر پ.ی پ.ی های پی در پی دچار سوختگی شده بود . و کار ما هم عوض کردن زود به زود و مالیدن پماد زینک اکساید بود!

یه روز که سوزش قسمت مربوطه حسابی امانش رو بریده بود !به من می گفت:

کیارش :مامانیییییییییییییییییییییی میسوزهههههههههههههههههه !!!

مامان مریم: الهی بمیرم برات .بخواب پماد بزنم.

کیارش : نه کماد نه !!! بوسش کن خوب بشه!!!!

منم که مادر،دلم نیومد بهش بگم نه ! و نتیجه کار ماچ


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


سفرنامه (آلمان - فرانکفورت)
ن : مریم ت : شنبه ۱۳۸٩/۸/۱ ز : ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | +

شنبه ٣ مهر ١٣٨٩ (٢۵ سپتامبر ٢٠١٠)

ساعت ٣:٣٠ نیمه شب با زنگ تلفن بیدار شدیم . وچون همه کارها رو شب قبل انجام داده بودیم چمدونها رو برداشتیم و رفتیم فرودگاه (حتی لباس کیارش رو هم  شب قبل تنش کرده بودم ) تو فرودگاه هم بلیط رزرو شده امیر از مادرید به فرانکفورت با ۵٠ یورو  ok شد.

هوای فرانکفورت ابری و بارونی بود . چمدونها رو تو فرودگاه گذاشتیم .فقط وسایلی که برای یک شب احتیاج داشتیم که در حد یک کیف دستی میشد با خودمون بردیم هتل. بعد از اینکه مستقر شدیم . تقریبا ظهر شده بود . با توجه به تصمیم قبلی به رستوران ایرانی حافظ رفتیم. همگی دلمون برای غذای ایرانی پرپر می زد. جای همه خالی ناهار ایرانی بهمون خیلی چسبید. قورمه سبزی ، قیمه ، کباب ، زرشک پلو ، کشک بادمجان ، میرزا قاسمی ، سالاد شیرازی ، ماست موسیر و... بهترین غذاهای دنیاچشمک 

بعد از ناهار همه با انرژی و شادمانی ناشی از خوردن غذای ایرونی راهی مرکز شهر شدیم . تا شب گشتی زدیم و دوباره شام  رستوران ایرانی پرشیا.

این رستورانها رو امیر قبلا تست کرده بود و مطمئن بود از کیفیت و خوب بودنشون.

رستوران پرشیا خیلی عالی بود .در ابتدا سینی پر از پیش غذا برامون اورد که شامل نرگسی ، میرزا قاسمی (تو عمرم میرزا قاسمی به این خوشمزگی نخورده بودم ) کشک بادمجون ، دلمه برگ ، ماست بورانی .

در ابتدا هرکدوم غذای دلخواهمون رو سفارش دادیم ولی به پیشنهاد صاحب رستوران دو تا یکی سفارش دادیم . بنده خدا می گفت من که نمی خوام از شما پول زیادی بگیرم. چون پیش غذا داشتید نفری یک پرس غذا زیاده !  به معنای واقعی انسان بود .وگرنه کی از پول بدش میاد! از این جور آدمها کم پیدا میشن.

ظهر روز یکشنبه ۴ مهر (٢۶ سپتامبر) با توجه به این که وسایلمون کم بود با مترو راهی فرودگاه شدیم . پروازمون به ایران ساعت ١٧:۵۵ به وقت آلمان بود .

این بود ماجرای سفر ١٧ روزه ما . سعی کردم تو سفرنامه ها اطلاعاتی رو بنویسم که برای کسانی هم که قصد سفر به اروپا را دارند مفید باشه. من خودم قبل از سفر از وبلاگ بعضی از دوستان استفاده کردم.

از همه دوستان ممنونم که وقت گذاشتن و سفرنامه ها را خواندن. 

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی       صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی

 


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by kiarash-y
This Template  By Theme-Designer.Com