------
Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Third Birthday tickers
-------

من و کودکانم
'کیارش و مامان' سابق
سفرنامه(اسپانیا-مادرید و بارسلون)
ن : مریم ت : چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۱ ز : ٤:٢٠ ‎ب.ظ | +

صبح روز شنبه 27 شهریور 1389 (18 سپتامبر2010)  ساعت 45/9 از آمستردام به فرانکفورت و از اونجا به مادرید پرواز داشتیم. چیزی که از این دو تا پرواز یادم مونده فقط اذیت کردن کیارشه. به قدری اذیتم کرد که حس می کردم تمام اشکهای وجودم داخل چشمهام جمع شدن و فقط احتیاج به یک تلنگر داشتن که بریزن بیرون.خیلی خیلی خودمو کنترل کردم که این اتفاق نیفته!

و اما اسپانیا!  از وقتی که خاک اسپانیا از داخل هواپیما قابل دیدن بود می تونستی تفاوت رو حس کنی . دیگه به اون صورت از طبیعت یکدست سبز آلمان و هلند خبری نبود. هوا عالی بود و آفتابی و شهر شلوغ.یه جورایی ادم یاد تهران میفتاد.راننده هاشون هم دست کمی از راننده های خودمون نداشتند.! هتل رو از طریق اینترنت رزرو کرده بودیم . check in کردیم و وارد اتاقهامون شدیم . چنان خورد تو ذوقم که یهو دشارژ شدم.تو عمرم هتل چهار ستاره به این بدی ندیده بودم. تصمیم بر این شد که به هتل دیگه ای بریم . دو تا تاکسی گرفتیم و دنبال هتل! بالاخره در هتل sol melia مستقر شدیم.همه چیزش عالی بود و همگی بعد از اون اتفاق حسابی ذوق زده شده بودیم.تو لابی هتل منتظر تحویل گرفتن اتاقهامون بودیم که متوجه  مراسم عروسی در سالن هتل شدیم.خانم ها و آقایون به معنای واقعی شیک پوش و خوش تیپ در رفت و آمد بودند. خانمهای اسپانیایی قد بلند و لاغر و آقایون خیلی زیاد شبیه مردان ایرانی!

(کیارش و آریانا در لابی هتل)

 یکشنبه ٢٨شهریور 1389 (19 سپتامبر 2010)

بر خلاف اکثر کشور ها که روزهای یکشنبه کاملا تعطیل هستند و لی در مادرید فروشگاهها و مغازه ها باز بودند . (این هم یک تفاوت دیگه)  قدم زنان از هتل تا مرکز شهر رفتیم . شهر زنده بود . صدای موزیک اسپانیولی همه جا شنیده میشد. برناممون برای امروز فقط تفریح و گشت و گذار در شهر و دیدن جاهای مختلف بود. برای ناهار به رستورانی رفتیم و هر کدام غذای متفاوتی سفارش دادیم  تا همه توانسته باشیم انواع بیشتری از غذاهای اسپانیا رو تست کرده باشیم و از اونجاییکه من جرات تست غذای جدید رو ندارم پیتزا سفارش دادم. ولی برعکس من امیر هر جایی که میره حتما از غذاهای مخصوص همونجا استفاده می کنه البته من هم به بشقاب امیر ناخونک می زنم.و اما پیتزایی که سفارش دادم بد نبود . با اینکه پیتزایی که ما تو کشور خودمون داریم نوع تحریف شده ست ولی خیلی خیلی بهتر از ورژن اصلیشه. من حتی ایتالیایی هایی رو دیدم که تو ایران پیتزا خوردن و حسابی کیف کرده اند.  


 دوشنبه و سه شنبه به خرید و گشت و گذار توی شهر گذشت.البته روز سه شنبه امیر خیلی تلاش کرد که تاریخ پروازمون به فرانکفورت رو عوض کنه ولی نشد و اگر هم میشد باید جریمه زیادی می دادیم . به همین علت من و امیر تصمیم گرفتیم که ٣ روز باقیمانده رو به بارسلونا بریم . ولی الهام به خاطر اینکه باردار بود و  تو این چند روز حسابی خسته شده بود ترجیح داد که مادرید بمونه. امیر رفت ایستگاه ترن و برای چهارشنبه ساعت ١۵/٨ بلیط ترن سریع السیر گرفت.بعد از ظهر روز سه شنبه به قسمتی از شهر که تمام برندهای معروف دنیا در ان قسمت قرار داشت رفتیم . قیمتها خیلی خیلی بالا بودند .مثلا یک کیف برای خانمها ١٢٠٠ یورو !!!

چهارشنبه ٣١ شهریور ١٣٨٩ (٢٢ سپتامبر ٢٠١٠)

صبح check out کردیم و با یک چمدان کوچک سه نفری رفتیم ایستگاه قطار . (بقیه چمدونها رو گذاشتیم هتل) با سرعت 400 کیلومتر در ساعت 3 ساعته رسیدیم بارسلونا.

قدمت شهر بارسلون به قرن اول میلادی بازمی‌گردد که توسط اقوام کارتاژ پایه‌گذاری شد و در دوران فتح اندلس، این شهر نیز شاهد لشگرکشی‌های مسلمانان بود. مسلمانان این شهر را «برشلونه» یا «برشنونه» می‌‌نامیدند که برگرفته از نام لاتین «بارسینونا» بود. در آن دوران این شهر به خاطر فراوانی گندم، حبوبات و عسل معروف بود و از سواحل آن مروارید به دست می‌‌آمد به همین دلیل محل تاخت و تاز یونانیان بوده و در قرون وسطی نام «بارسلونا» را یونانیان بر این محل گذاشتند.

شهر بارسلون هم‌اکنون نیز یکی از غنی‌ترین شهرهای اسپانیا از لحاظ فرهنگی و مراکز مهم بازرگانی و صنعتی است… این شهر بندری مرکز استان بارسلون و ناحیه خودمختار کاتالونیا و پس از مادرید، مهمترین شهر اسپانیاست.

جمعیت این شهر حدود یک میلیون و ششصد هزار نفر است و یکی از شهرهای پرجمعیت اسپانیا می‌‌باشد. بارسلونا دارای آب‌وهوای مدیترانه‌ای است، با زمستان‌های معتدل و مرطوب و تابستان‌های گرم و خشک.سردترین ماه‌های سال، ژانویه و فوریه است که دما به ده درجه بالای صفر می‌‌رسد. در این شهر به ندرت برف می‌‌بارد اما باران‌های فراوان در شش ماهه دوم سال هوای شهر را مرطوب و دلپذیر می‌کند. گرم‌ترین ماه‌های سال نیز جولای و آگوست با 30 تا 38 درجه بالای صفر است.

هتل را از مادرید رزرو کرده بودیم .وسایلمون رو گذاشتیم داخل اتاقمون و وسایل شنا رو برداشتیم و پیش به سوی دریا . وقتی وارد شهری میشم خیلی دوست دارم که اولش پیاده تو خیابونها راه برم برام جذابیت خاصی داره . خلاصه اینکه پیاده به سمت دریا راه افتادیم .ابتدا ناهارمون رو خوردیم و بعد برای اینکه به قسمت شنا بریم تاکسی گرفتیم.کیارش حسابی شنا کرد . ولی چون وسایل همراهمون بود نمی تونستیم سه تایی بریم داخل آب.راستی یادم رفت که بگم اسپانیا دزد زیاد داره!!!! به محض ورود به مادرید این موضوع بهمون گوشزد شد .

 

 

 

بعد از شنا و کمی استراحت در ساحل به سمت بلوار رامبلا رفتیم .این خیابان که طول آن به حدود 1300 متر می­رسد حد فاصل میدان مرکزی شهر یعنی میدان کاتالونیا و میدان کریستف کلمب قرار دارد.  این خیابان از دو طرف در مسیر باریکی محل عبور و مرور اتومبیل­ها است و پیاده رو در قسمت میانی قرار دارد. پیاده روی در این بلوار به آدم حس خوبی میده.همه چی زنده ست همه میخندند و همه در تکاپو هستند . هنرمندها کنار بلوار کارهای هنری اعم از نقاشی و کار دستی و ... ارائه میدهند . بعضی ها خودشون رو به مدلهای مختلف درست کردند که مردم در ازا عکس انداختن با اونها پولی پرداخت می کنند. به نظر من همه چیزش جالب بود .   

(بلوار رامبلا)

پنجشنبه 1 مهر 1389(23 سپتانبر 2010)

از اونجاییکه از بارسلون خیلی خوشمون اومده بود تصمیم گرفتیم که یک روز بیشتر بمونیم .امیر می خواست که بلیط ترن رو عوض کنه . با هم داشتیم بلیطهای پرواز از مادرید به فرانکفورت  رو چک می کردیم که ناگهان متوجه شدیم که ساعت پروازمون با هم فرق داره .من و کیارش ساعت 6 بعد از ظهر روز شنبه و امیر ساعت 4 بعد از ظهر !!!!!!!!!!!! اولش یه خرده ترسیدم تو کشور غریب به همراه بچه و بد تر ازهمه اینکه هیچکس انگلیسی هم بلد نیست .ولی بعدش با یه خرده تلقین اعتماد به نفس قبول کردم که می تونم. حالا امیر قبول نمی کرد که مارو بذاره و بره و تو فرودگاه فرانکفورت منتظرمون بمونه.ما بلیطهای پروازهامون همه رو یکجا از لوفتانزا تهران گرفته بودیم و این اشتباه اونها بود . البته تقصیر خودمون هم بود که در تهران چک نکرده بودیم .(حالا بماند که اشتباه دیگشون این بود که پرواز همسفرهامون به فرانکفورت ساعت 6 صبح روز شنبه بود!!!) همین تناقض ها باعث شد که تا 2 بعداز ظهر تو فرودگاه بارسلونا درگیر تغییر ساعت پروازمون باشیم و نتیجه این شد که برای من و کیارش ساعت 6 صبح ok شد و امیر هم رزرو شد.

بعد از اتمام کارمون تو فرودگاه به میدان کاتالونیا PLAZA DE ATALUÑA رفتیم.این میدان در مرکز شهر قرار گرفته و مرکز خرید بارسلون نیز محسوب می شود. در اطراف این میدان فروشگاههای بزرگ شهر قرار دارد. منظره این میدان در هنگام شب بسیار دیدنی ست. اتفاقا در آن شب کنسرتی هم در آن میدان برگزار بود و جمعیت کل محوطه میدان را پر کرده بود . همه شاد بودند و می رقصیدند. ما هم مدت کوتاهی از این کنسرت اسفاده کردیم و دوباره به سمت بلوار حرکت کردیم .

در قسمتی از بلوار ایستاده بودیم و کار نقاشی را تماشا می کردیم که یهو یه خانمی به امیر گفت که مواظب کیفتون باشید آقایی داشت زیپشو باز میکرد .کیف من روی دسته کالسکه کیارش آویزون بود .کالسکه هم جلومون قرار داشت .ما هم که محو تماشای نقاش شده بودیم .بی خبر ازاینکه دزدی کنارمون ایستاده . خانمه به دادمون رسید و همین دوباره باعث شد که حواسمون بیشتر جمع باشه. 


این میدان در نزدیکی رامبلا می باشدو در بالای ستون مجسمه کریستف کلمب کاشف قاره آمریکا قرار دارد. این مجسمه رو به دریا قرار دارد و کاشف آمریکا با دست آمریکا را نشان می دهد. این برج دارای آسانسوری است که مسافرین را به بالاترین نقطه آن می برد.

جمعه 2 مهر 1389 (24 سپتامبر 2010)

برنامه روز جمعه رفتن به پارک تفریحی tibidabo بود.این پارک مشرف به کوه است .که از آنجا بندر بارسلون دیده میشود. در گذشته این تپه محلی برای سکونت اشراف بارسلون بوده است هم اکنون نیز دارای خانه­های زیبا و شکیل است. در تپه تیبیدابو شهر بازی نیز وجود دارد که از آن نقطه در حال بازی تمام شهر را می­توانید ببینید.  کلیسای ساگرا کور (Sagra Cor) یکی از کلیساهای جالبی است که در روی این تپه قرار دارد. نکته جالب این کلیسا مجسمه مسیحی است که درست در نوک آن قرار دارد. این مجسمه با دستان باز که نوع نادری از مجسمه مسیح است بلندترین نقطه شهر بارسلون است.

 

 پس از بازی در شهربازی تپه tibidabo و صرف ناهار خیلی تند تند برگشتیم پایین رفتیم هتل چمدونمون رو برداشتیم و پیش به سوی مادرید با ترن تند رو.

ساعت 8 مادرید بودیم .دوباره همون هتل sol melia.تا رسیدیم شروع کردیم به بستن نهایی چمدونهامون . چون قرار بود دیگه تو فرانکفورت با خودمون حملشون نکنیم و تو فرودگاه بذاریمشون. به رزروشن هم گفتیم ما رو ساعت 30/3 بیدار کنه برای رفتن به فرودگاه.

 

 کیارش شب آخر در هتل ملیا مادرید

 


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


سفرنامه (هلند-آمستردام)
ن : مریم ت : سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/۱۳ ز : ٢:۳٠ ‎ب.ظ | +

روز دوشنبه 22 شهریور1389  (13 سپتامبر2010) ساعت 6 بعد از ظهر  به آمستردام سرزمین آسیابهای بادی پرواز داشتیم.پرواز حدود یک ساعت به طول انجامید. تاکسی رو هم که قرار بود از فرودگاه مارو به هتل ببره قبلا از طریق اینترنت رزرو کرده بودیم.هتلی که در ان اقامت داشتیم در یکی از شهر های کوچک شمال آمستردام بود.منطقه ای رویایی و سر سبز به نام purmerend  با خانه های ویلایی دو طبقه که خیلی هم زیبا بودند.وقتی رسیدیم هوا بارونی بود . از اون بارونهایی که حالا حالاها قرار بود بباره.و ما به امید اینکه روز های آینده صاف و آفتابی خواهد بود شب رو به صبح رسوندیم.

سه شنبه 23 شهریور(14 سپتامبر)

چرخی توی شهر زدیم و چون برامون تازگی داشت به دقت به همه جا نگاه می کردیم. توی شهر ایرانی زیاد میدیدم که بعضی هاشون ساکن آمستردام بودند و ما ازشون در مورد شهر و جاهای دیدنیش راهنمایی می خواستیم.البته در آمستردام مشکل زبان نداشتیم .اکثریت مردم انگلیسی بلد بودند.آمستردام شهر جالبیه بعضی از قسمتهاش مانند ونیز در ایتالیاست.کانالهای آب از تمام قسمتهای شهر رد شده و درب بعضی از خانه ها به کانالها باز میشود. تصمیم گرفتیم که از موزه مادام توسو دیدن کنیم ولی معطلی یک یا دو ساعته داشت که به روز های آینده موکول کردیم.بازدید از باغ گل هم تو برنامه هامون بود که اونهم به خاطر سردی هوا تعطیل بود.بارون به قدری شدید بود که کیارش تو کالسکه خیس میشد . مجبور شدم که بارونی پلاستیکی بخرم و روی پاهای کیارش بندازم. علاوه بر بارون خیلی هم هوا سرد بود.

چهارشنبه 24 شهریور1389 (15 سپتامبر2010)

امروز کمی دیر تر از خواب بیدار شدیم و دوباره به مرکز شهر رفتیم و این بار موفق شدیم از موزه مادام توسو بازدید کنیم.واقعا جالب بود کیارش خواب بود و من راحت تونستم  قسمتهای مختلف را ببینم.ابتدای درب ورودی قبل از اینکه وارد موزه بشی مجسمه اوباما رو گذاشته بودند برای عکاسی با دوربین حرفه ای خودشون.که بعد از اتمام بازدید عکس رو می فروختند. شخصیتهایی که تا به حال از نزدیک ندیده بودمشان .حال میتونستم طوری که به واقعیت خیلی نزدیک بودند رو ببینم. مجسمه ها خیلی طبیعی به نظر می رسیدند. طوری که بعضی مواقع که حواست نبود اونها رو با ادمهای واقعی اشتباه می گرفتی. آخرهای بازدید بود که کیارش از خواب بیدار شد و دائم از من می پرسید که اینها کی هستند؟! هر کاری کردم که کنار یکیشون بایسته که عکس بندازم قبول نکرد که نکرد احساس می کردم که می ترسه!

 

نمای میدان مرکزی شهر از موزه مادام توسو

   مغازه های tour &ticket  هم تو شهر خیلی زیاد بود . بعد از ناهار تور کروز گرفتیم و یک ساعتی با قایق کروز تو آمستردام گشتیم  که  جاهای مختلف شهر معرفی میشد.واقعا زیبا بود.

پنج شنبه 25 شهریور (16 سپتامبر)

بارون خیلی شدید باعث  شد که از هتل خارج نشیم و استراحت کنیم.بعد از ناهار که ساعت 2 به بعد صرف شد هوا آفتابی شد و تصمیم گرفتیم برای پیاده روی بریم بیرون بعد از یک ساعت راه رفتن دوباره بارون و دوبار هتل.

هتل Hampshire  زمین گلف بسیار بزرگی داشت که همین باعث شلوغی و پر رفت و آمد بودن هتل میبود.

جمعه 26 شهریور (17 سپتامبر)

تور مادورودام (madurodam) رو گرفتیم .یک اتوبوس پر از ملیتهای مختلف .تور لیدر هم به سه زبان انگلیسی و آلمانی و اسپانیایی صحبت می کرد.ابتدا به یک شهر کوچک نزدیک آمستردام به نام Delft  رفتیم و از یک کارگاه ساخت سفال دیدن کردیم.

بعد از دیدن کارگاه سفال سازی به مادورودام رفتیم.مادورودام کوچکترین شهر هلند است! ماکتهایی با مقیاس 1:25 از تمام نقاط هلند با ظرافت و زیبایی مدل اصلی ساخته شده.در این ماکتها خیابونها پر از ماشین و اتوبوس و حتی خطهای ترن هم شبیه سازی شده!حالا فکرشو بکنید من چه جوری تونستم کیارش رو قانع کنم که اینها اسباب بازی نیستند و نباید به اونها دست بزنه.

   

اسم این شهر  از نام شخصی که دانشجو بوده (George Maduro) و در جوانی مرده گرفته شده. پدر و مادر این جوان تصمیم میگیرند که برای پسرشان یادبودی درست کنند. در همین زمان هم شخص دیگری بنیاده خیریه ای داشت که به دانش آموزان و دانشجوهایی که مریضی روحی داشتند کمک میکرد. این افراد تصمیم گرفتند که این شهر رو درست کنند و اون رو به اسم این دانشجو بگذارند و درآمد حاصله از این شهر رو به این بنیاد خیریه اختصاص بدهند. این شهر مینیاتوری بیش از 700 ساختمان ،آسیاب بادی، پل، درخت، قطار ،هواپیما و.......دارد.

بعد از بازدید از هلند کوچولو اتوبوس تو شهر Den haag گشتی زد و جاهای مختلف شهر را به توریستها معرفی می کرد که اکثر سفارتها در این شهر قرار دارند.

شام رو هتل خوردیم و وسایلمون رو جمع کردیم . صبح زود باید می رفتیم فرودگاه .پرواز به فرانکفورت و از اونجا به مادرید.

 

 

ادامه دارد...

 


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


سفرنامه ( آلمان-هامبورگ )
ن : مریم ت : چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٧ ز : ٢:٥٥ ‎ب.ظ | +

صبح روز جمعه ساعت ۶:٣٠ به وقت آلمان در فرانکفورت بودیم.و چون در این سفر قصد ماندن در این شهر را نداشتیم با پرواز دیگری به هامبورگ (Hamburg) رفتیم. به قول خودم "شهر مهدوی کیا فوتبالیست کشورمون.

هامبورگ دومین شهر بزرگ آلمان و همچنین ششمین در اتحادیه اروپا است. هامبورگ همچنین، دومین شهر بزرگ بندری در اتحادیه اروپا می‌باشد.

هامبورگ یک شهر ایالتی است، یعنی یکی از شانزده ایالت آلمان نیز به شمار می‌آید.

بعد از مستقر شدن در هتل(Holiday Inn Express) و چند ساعت استراحت و نگران از اینکه هنوز همسفرهامون نرسیده بودند تصمیم گرفتیم که چرخی تو شهر بزنیم.پارسال که برای اولین بار به اروپا امده بودم انقدر هیجان زده و مشتاق بودم که کوچکترین چیزها برام جالب توجه بودند. از سنگفرش خیابانها و معماری ساختمانها و نوع لباس پوشیدن  مردم و ... گرفته تا امکاناتی که ما هیچگاه اثری از اونها رو تو کشورمون نمی بینیم.بگذریم...

وقتی برگشتیم هتل همسفرها رسیده بودند.شب به علت خستگی ناشی از پرواز زود خوابیدیم.

شنبه 20 شهریور 1389 -11 سپتامبر 2010

در تهران معمولا صبحها ساعت 8 الی 9 دیگه بیدار میشم.چند روز اول پیشرفت کرده بودم و از ساعت 5 صبح بیدار بودم .هر کاری می کردم که بخوابم نمیشد که نمی شد.البته فکر کنم به خاطر دو ساعت و نیم اختلاف زمانی بود.

بعد از صرف صبحانه در هتل و از اونجاییکه با خودمون به اندازه کافی لباس نبرده بودیم راهی shopping center  شدیم. من که خودم عاشق مراکز خرید اروپا هستم .هرچی که دلت بخواد پیدا میکنی و دیگه احتیاج نیست برای هر چیزی به جاهای مختلف شهر بری.مراکزی که مملو از آدمهای گوناگون و از هر نژادی می باشد.پارسال که فرانکفورت و مونیخ بودیم قدم به قدم خانمهای عرب با چادر های مشکی و روبند میدیدیم ولی امسال تو هامبورگ حتی یکی هم ندیدم.برای ناهار به رستوران آرژانتینی Block House رفتیم .عالی بود و حرف نداشت.استیک های خوشمزه ای داره.

(کیارش و آریانا در رستوران block house )

بعد از ظهر هم به خرید گذشت و شام همKFC

 

  یکشنبه 21 شهریور 1389-12سپتامبر 2010

صبح روز یکشنبه به پیشنهاد رزروشن هتل به Wunderlan Miniatur رفتیم .که بزرگترین مدل راه آهن در جهان و یکی از موفق ترین نمایشگاه های دائمی در هامبورگ می باشد.

 خیلی شلوغ بود و ساعت حدودا 2 بعد از ظهر نوبتمون میشد و چون بچه ها خسته می شدند منصرف شدیم و به پارک رفتیم.کیارش و آریانا حسابی بازی کردند بعد هم همگی با هم تو پارک قدم زدیم و جاهای مختلف را دیدیم.واقعا زیبا بود گونه های مختلف گیاهی و گل های زیبایی که تا به حال ندیده بودم .بعد هم به سمت دریاچه آلستر رفتیم و ناهارمون رو در یکی از رستورانهای نزدیک دریاچه خوردیم.دریاچه آلستر در کنار ساختمان شهرداری، کلیسای سنت میشل جزو سمبلهای هامبورگ به شمار میرود. قدم زدن کنار دریاچه همراه با نم نم بارون واقعا دلچسبه.

   

بازارچه چینی هم در نزدیکی دریاچه به پا بود .چرخی تو بازارچه زدیم و جاتون خالی ماساژ چینی هم گرفتیم که خستگیمون برطرف بشه.

موقع بازگشت به هتل با تاکسی که راننده ایرانی داشت برگشتیم.

یک بار هم به گروهی از راننده های تاکسی که همگی ایرانی بودند برخوردیم .جالب اینجا بود که چند تایی از اونها با هم ترکی صحبت می کردند.

 ادامه دارد...

 


کلمات کلیدی :سفر
.:: نظرات () ::.


ما برگشتیم
ن : مریم ت : دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٥ ز : ٦:٤۱ ‎ب.ظ | +

سلام به همه دوستان خوبم.بعد از ١٧ روز با کوله باری از خاطره های به یاد موندنی و تجربه های با ارزش و همچنین سوغاتی های رنگارنگ برگشتیم سر خونه زندگیمون.

خیلی بهمون خوش گذشت .حتما در اولین فرصت براتون تعریف میکنم.

ممنون از کسانی که برامون آرزوی سفر خوبی داشتند.


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 

Powered By persianblog.ir Copyright © by kiarash-y
This Template  By Theme-Designer.Com