کیارش و مامان
...مست می شوم از گرمایش .مهرش ...ای کاش مثل او من هم نهالی می شدم پر از بخشش.پر از گرمای لذت بخش خورشید...
رفته بودیم سفر...
ن : مریم ت : یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱ ز : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | +

رفتیم سفر با دو تابچه و دوتا کالسکه و 3 تا چمدون و مامان و بابام ...نمی خواستم برم ولی امیره دیگه !!! سورپرایز کردنش بد نیست !!! خودش رفته بلیط گرفته برای هممون!!!

عجب حکم رانی کرد کیارش تو این یک هفته و عجب حرصی خوردم من ...

خوش گذشت . ولی خودمونیم با دوتا بچه سخت بود . نمی دونم چرا کیارش اینطوری شده بود . هر چی چشمش می دید دلش می خواست!!!! آخ که چه نترسی شده بود سرشو مینداخت پایین و برو که رفتی !!!!!!! خسته هم که میشد کفش ها رو در میاورد و پا برهنه طی طریق می کرد!!!!!!!!! من هم که ریلکس!!!! بابا می گفت زشته ، بپوش عزیزم ! خجالتتعجبولی یه بچه که از ساعت 11 صبح سرپا بوده دیگه زشته و عیبه حالیش نمیشه!!! میشه؟

هلنا دختر خوبی بود و بد قلقی نکرد . شیر می خورد و می خوابید و گاهی هم غر میزد که با بغل کردنش  مشکل حل میشد .

راستی یادم رفت بگم ، رفته بودیم استانبول.

 

پ.ن: امروز هلنا رو بردم برای چکاپ . سرلاک و قطره آهن شروع شد . آخ که با چه ولعی دو تا قاشق سرلاک رو خورد . کلی کیف کردم . هنوز وزنش نسبت به سنش کمه . دکتر گفت که باید دید که سرلاک تاثیری داره یا نه! 5/700 در پنج ماهگی خیلی کمه !!!


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


آرزو به دل نموندم!!!!
ن : مریم ت : چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٦ ز : ۱:٢٠ ‎ب.ظ | +

میگن خواب نوزاد زیاده .من که دو تاشو داشتم و ارزو به دل مونده بودم که دو سه ساعت بدون وقفه بخوابن . امروز هلنای خوشگلم آرزومو براورده کرد.

قرار بود برای ناهار بریم بیرون شهر ولی با توجه به هوای سرد و بارونی مهمونی به شب و خونه خاله امیر موکول شد.

امیر رفته شرکت . منم یه خرده به کارهام رسیدم و نشستم پشت لب تاپ . هلنا همچنان خوابه از مرز دو ساعت گذشت . داره رکورد می شکونه!!!!!!!!!!!! کیارش هم که تازه ماشین دار شده و عشق رانندگی ذوق زده اش کرده! ولی وقتی هلنا خوابه اجازه نداره !!!! نشسته روی میز ناهار خوری و هی ورجه وورجه و ........ و دائم میگه حوصلم سر رفت و خسته شدم و ......


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


بارون بارونه !!!
ن : مریم ت : یکشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٧ ز : ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ | +

ساعت 12 ظهره. کیارش مهد کودکه ، هلنا هم خوابیده ، منم کاری ندارم پشت پنجره ایستادم و دارم لذت می برم . توی خونه هم صدایی جز صدای بارون و تگرگ نیست . مامانم زنگ می زنه و میگه نترسی از صدای رعد و برق . منم با خیال راحت میگم نه!!!

دوربین و برداشتم و چند تا عکس انداختم .

دیگه خیلی شدید شده این نعمت آسمانی  !!!  هلنا هم بیدار شد .

 

باز باران بارید ،خیس شد خاطره ها!

مرحبا بر دل ابری هوا!

هر کجا هستی باش! آسمانت آبی! و تمام دلت از غصه دنیا خالی!


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


نوروز 91 در خانه ما
ن : مریم ت : دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۱ ز : ٥:٥٤ ‎ب.ظ | +

 

 

 

 

 سال 91 را با کلی آرزوهای ریز و درشت ، کوچک و بزرگ شروع کردیم!!!! حال ببینیم چه می شود!

امیدوارم سال خوبی برای همه باشه. اولین دستاورد تنها خوابیدن کیارش تو اتاق خودش هست .مرحله به مرحله پیش رفتیم  قبل از به دنیا اومدن هلنا من کنارش دراز می کشیدم تا خوابش ببره ولی با اولین بیدار شدن یک راست تو اتاق ما بین من و امیر بود . بعد از به دنیا اومدن هلنا خودش می رفت می خوابید با این شرط که امیر پایین تختش تا صبح کنارش باشه . (البته به کمک فرشته مهربون که هر بار براش هدیه می اورد)به همین روال تا عید گذشت . الان دیگه خودش میره میخوابه تا صبح .بیدار میشه که اب بخوره دوست داره که پیش ما باشه ولی بهش که میگیم باید تو اتاق خودش بخوابه قبول میکنه .  بالاخره موفق شدیم . هوراااااااا

و اما هلنا! جیگری شده که درسته می خوریمش!!!! به صدا افتاده و حسابی دلبری می کنه ! می خنده اساسی ! گریه می کنه از اون اساسی تر!!!!!!!و همچنان به سختی شیر خشک می خوره!

هفته دوم تعطیلات چند روزی شمال بودیم و خیلی خوش گذشت .

زندگی روزمره شروع شده . می خوام برم ورزش . اضافه وزنم نسبت به قبل از بارداری 3 کیلو گرم هست .مشکلم دور شکم هست که باید با مربی مشورت کنم .رژیم اصلا نمی تونم بگیرم. ضعف میکنم بد جور! شکمو شدم زیاد!

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


سالی که گذشت...
ن : مریم ت : یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ ز : ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ | +

خوب بود و بسیار مهم . زندگیمون شکل کاملتری به خودش گرفت . چهار نفره شدیم و هلنای عزیزم  هدیه با ارزشی برامون بود . حس دوباره مادر شدنم وصف ناشدنی ست . روزی که فهمیدم باردارم بی اختیار اشک میریختم . تنها بودم و امیر سفر بود . با تلفن بهش نگفتم . روزی که برگشت تا اومدم بهش بگم خودش فهمید و خیلی خوشحال شد . سال 90 نقطه عطف کاری امیر بود . خدایا شکرت برای همه چیزهایی که بهمون دادی. امیر عزیزم از تو هم ممنونم به خاطر تمام تلاشت برای داشتن رفاه تو زندگیمون.بغلماچ

کیارش تونست با زندگی اجتماعی خوذش رو  وفق بده. مهد کودک  تجربه خوبی براش بود .

سال 90مینا و همسرش مهاجرت کردند . مهم بود برای همه خانواده . دوریشون سخته ولی امیدوارم  که شاد و موفق باشند. بالاخره همگی زیر همین آسمون آبی هستیمچشمک

خرگوش 90 با ما سازگاری کرد و سال خوبی رو برامون رقم زد . امیدوارم نهنگ 91 با همه خوب تا کنه و سال خوبی باشه .پر از سلامتی و شادی و آرامش و آسایش و همه چیزهای خوب برای همه  . لبخند


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


چهارشنبه سوری
ن : مریم ت : سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ز : ۸:٤٢ ‎ب.ظ | +

چهارشنبه سوری امسال بدون حضور همسر و در خانه پدری سپری شد . کیارش هم با پدر جون  و محمد بیرون رفت و کلی بهش خوش گذشت .

 

ویکی پدیا

چهارشنبه‌سوری یکی از جشن‌های ایرانی است که در شب آخرین چهارشنبهٔ سال (سه‌شنبه شب) برگزار می‌شود.

در شاهنامهٔ فردوسی اشاره‌هایی درباره بزم چهارشنبه‌ای در نزدیکی نوروز وجود دارد که نشان‌دهندهٔ کهن بودن این جشن است. مراسم سنّتی مربوط به این جشن ملی، از دیرباز در فرهنگ سنّتی مردمان ایران زنده نگاه داشته شده‌است.

واژهٔ «چهارشنبه‌سوری» از دو واژه چهارشنبه که نام یکی از روزهای هفته‌است و سوری که به معنی سرخ است ساخته شده‌است. آتش بزرگی تا صبح زود و برآمدن خورشید روشن نگه داشته می‌شودکه این آتش معمولا در بعد از ظهر زمانی که مردم آتش روشن می‌کنند و از آن می‌پرند آغاز می‌شود و در زمان پریدن می‌خوانند: «زردی من از تو، سرخی تو از من» در واقع این جمله نشانگر یک تطهیر و پاک‌سازی مذهبی است که واژه «سوری» به معنی «سرخ» به آن اشاره دارد.به بیان دیگر شما خواهان آن هستید که آتش تمام رنگ پریدیگی و زردی، بیماری و مشکلات شما را بگیرد و بجای آن سرخی و گرمی و نیرو به شما بدهد. چهارشنبه‌سوری جشنی نیست که وابسته به دین یا قومیت افراد باشد و در میان بیشتر ایرانیان رواج دارد.


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


خواهرم!
ن : مریم ت : چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ ز : ۸:٤٧ ‎ب.ظ | +

وقتی من اینجا پشت لب تاپم و خواهرم اون ور دنیا پشت لبتاپش داره هدیه تولدم رو نشون میده تا ببینه خوشم میاد یانه ، از خوشحالی اشک تو چشمهام جمع میشه و بیشتر از قبل به اینکه خواهر نعمت بزرگیه یقین پیدا می کنم . مینا جون دوست دارم و دلم برات تنگ شده . همیشه برات ارزوی بهترین ها رو دارم . و اما ناگفته نماند که همچنین یکی از این خواهر های خوب رو  همینجا کنار خودم دارم .میترا هم حسابی هوامو داره مخصوصا الان که بچه ها دوتا شدن . میترا جون دوست دارم و برای تو هم ارزوی بهترینها رو دارم. برای تعطیلات نوروز که کنار هم هستید جای من و مامان هم خالی کنید (میترا میره پیش مینا) کیارش که خواهر داره ، هلنای عزیزم بی خواهره ! شیطونه میگه به فکر یه خواهر براش باشم!!!!!!!!( شوخی بی مزه ای بود نه؟)چشمکنیشخند

 یادش بخیر دوشنبه ها همیشه شام همگی با خانواده خونه مامانم بودیم . هرچند الان که من خیلی وقتها اونجا هستم . این اسفند ماه رو هم که چند روزی بیشتر خونه خودم نبودم . امیر اومده دوباره داره میره تا 28 اسفند .


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


رئالیسم !!!
ن : مریم ت : یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٧ ز : ٩:۳٩ ‎ب.ظ | +

مدتی میشه که کیارش به نقاشی کشیدن علاقه پیدا کرده و در طول روز حتما سراغ دفتر  و مداد رنگی و ... میره . تصوراتش از اشیاء را روی کاغذ میکشه . یکی از چیزهایی که خیلی جالب نقاشی میکنه چشم چشم دو ابرو بصورت زیر!!!

 

پاها و دست ها مستقیم به سر وصل میشن !!!! نکته جالب اینجاست که این وروجک برای آدمهای توی نقاشیش ا.ل.ت ت.ن.ا.س.ل.ی هم در نظر میگیره !!!!!!!!

حساسیت نشون ندادم . ولی یک بار برای اینکه ببینم چه جوابی برای این موضوع داره ازش پرسیدم و خواستم که این قسمت رو نکشه . بهش گفتم که ادمها لباس می پوشن . تو هم براشون لباس بکش .اولش هیچی نگفت ولی تقریبا بعد از یک ساعت بهم گفت: آخه مامانی میخواد بره حموم !!! نمیشه که با ش.و.ر.ت بره!!!!!!!

 

پ.ن 1: از دیروز به مدت بیست روز ما سه نفر یعنی من و کیارش و هلنا خونه مامان هستیم . امیر رفته سفر و دوباره مزاحمت ما برای مامان و بابا . خدایا همیشه سایه شون رو بالای سرمون نگه دار که برامون خیلی عزیزن.

پ.ن2: و اما شیر خشک خوردن هلنا که هر بار حدود یک ساعت براش وقت میذارم. اونم فقط برای 60 سی سی شیر!!!! مگه می خوره . هنوز بلد نیست که سر شیشه رو بگیره . شیشه nuk گرفتم که میگن خوبه . ولی فکر کنم باید سر شیشه رو عوض کنم شاید بتونه بخوره.

کیارش هم بعد از 3 سال و نیم رفت سراغ شیشه هایی که نو و دست نخورده تو کمدش مونده بودن.حدس میزدم که این اتفاق بیفته ! به خاطر همین برای هلنا شیشه گرفتم وگرنه میتونستم از همونها استفاده کنم.


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


هلنا شیر خشکی شد!!!
ن : مریم ت : یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ ز : ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ | +

دیروز هلنا رو بردم دکتر برای واکسن دو ماهگی  و چکاپ ماهانه. پیشنهاد دکتر هم برای هلنا شیر خشک بود . ناراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااحتم زیاد .نه برای شیر خشک ، بلکه برای:

وزن بدو تولد:3.170     قد:50

و هم اکنون در 2 ماه و 4 روز  : وزن: 4.200   قد:53

تو عکسها تپل و قد بلند نشون میده و گرنه خیلی کوچولو و ریزه!

دکتر گفت روزی 3 بار و هر بار 3 پیمانه شیر خشک (نان1) بدم . دیشب 1 پیمانه درست کردم  ولی نخورد که نخورد . امروز صبح هم دوباره 1 پیمانه درست کردم ولی اصلا سر شیشه رو نمی گیره .چی کاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


پرنسسم دو ماهه شد
ن : مریم ت : پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ ز : ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ | +

دو ماهه که از دوباره مادر شدنم میگذره . و این چه مسئولیت سنگینی روی دوش منه! خسته میشم ولی از وجود دو تا جوجو تو خونه لذت میبرم . دیگه زیاد از شیطنتهای کیارش عصبانی نمیشم . خیلی رو خودم کار کردم .چشمک به پیشنهاد دوستم پروانه دارم کتاب "فرزند دوم" نوشته "دکتر مگ زوبیک" می خونم.  خیلی خوب و کاربردی ست. می خوام به هلنا علاوه بر شیر خودم شیر خشک هم بدم .وزنش کمه و این منو خیلی ناراحت می کنه.  ولی مردد هستم از اینکه مبادا دیگه شیر خودمو نخوره . نمی دونم شما دوستان تجربه تغذیه با هر دو شیر را داشتید یا نه ؟ ممنون میشم نظرتون رو در این مورد برام بنویسید.

 

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


کیارش و حسادت هایش
ن : مریم ت : سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ ز : ٢:٢۸ ‎ب.ظ | +

بعد از ظهر روزی که هلنا به دنیا اومد .وقتی کیارش بهت زده با یک شاخه گل رز وارد اتاق شد با دیدنش تو اون حالت انقدر گریه کردم و بوسیدمش تا دلم کمی اروم بشه ! به محض ورود سراغ خواهری رو گرفت . به من میگه : مامانی دلت دیگه کوچیک شد ؟

به کمک پرستار هلنا رو بغل گرفت و بوسید. ناگفته نماند که هلنا هم براش ماشین بنز اورده بود (دست بابا امیر دردر نکنه!)

 

بعد از اون هم کفش و جوراب رو در اورد و اومد بالای تخت پیش من و بقیه ماجرا....

شب روزی که مرخص شدم میترا کیارش رو با خودش برد خونشون .رفتن همانا و اشکهای من همان .احساس بدی داشتم .فکر می کردم کیارش با اومدن هلنا ضربه می خوره و غیره . فقط تو صورت من و امیر (بیشتر امیر) نگاه می کرد که ببینه در مورد بچه چی میگیم و چه می کنیم . حسادت ها رسما شروع شده بود . کارهایی می کرد که جلب توجه کنه . البته یه خرده لجبازی هم می کرد .

به من میگه فردا به اقای حسینی (راننده سرویس) میگم منو نیاره خونه !!!! می پرسم چرا ؟ میگه : آخه اصلا حوصله این خواهری رو ندارم !!!!

موقع شیر دادن به هلنا انقدر روی تخت بپر بپر می کرد که من از شیر دادن منصرف بشم . اکثرا هم کاملا رک و پوست کنده می گفت که نباید بهش شیر بدی . م .ی .م .ی مال خودمه ! دو تا دستهاشو می ذاشت رو س .ی .ن.ه من و اجازه نمی داد!!!!

یه روز هم که در حال تعویض لباس هلنا بودیم یکی از شلوار ها رو برداشته و به زور تا مچ پاش بالا کشیده بود .

خیلی خیلی حواسمون بهش بود و هست .با این حال به فرناز گفته بود که مامان و بابام همش میگن هلنا هلنا اصلا اسم منو نمیگن!!!!!!!!!

شب اول بعد از اینکه از خونه مامانم برگشتم .من و امیر و کیارش روی تخت خودمون و هلنا هم روی تخت خودش کنار ما خوابید .نیمه شب وقتی بهش شیر دادم .گذاشتم کنار خودم . تا صبح نتونستم تکون بخورم .فکرشو بکنید چهار نفری روی تخت دو نفره!!!!!! شبهای بعد قرار براین شد که کیارش با امیر و من هم با هلنا باشم . اولش قبول نمی کرد می گفت که من باید حتما با مامان باشم . شب کنار امیر بود ولی صبح چشمهاشو کنار من باز می کرد . الان بهتر شده خودش شبها می ره تو اتاقش می خوابه البته با این شرط که امیر هم بره اونجا بخوابه . دیگه نمیاد پیش من . (فرشته مهربون با قول هدیه بهمون کمک کرد)

وقتی هلنا گریه میکنه به من میگه : اه این خواهری چقدر گریه میکنه ! سرمون درد گرفت ! بهش بگو ساکت بشه وگرنه میگم اقای همسایه بیاد ببرش ها!!!

گاهی اوقات هم محبتش گل میکنه و میگه : خیلی دوستش دارم .قربون دستاش! قربون لپاش!

یه روز هم که از مهد بسته شب یلدا گرفته بود .می خواست خوراکیهاشو با خواهرش تقسیم کنه که سهم هلنا یه بادوم بود که اگر ندیده بودم گذاشته بود تو دهنش .!!!

خیلی حساس شده و خیلی زود گریه اش می گیره . قبلا اینطور نبود . دیروز فیلم عروسیمون رو بعد از مدتها گذاشته بودم و با کیارش نگاه می کردیم . با این شروع کرد که پس من کجا بودم .چرا من نیستم ؟ اول بهش گفتم :تو پیش خدا بودی . ولی درک نکرد و قانع نشد . بغض کرده بود که چرا منو نبردید عروسیتون؟!!!!! جوابی نداشتم . اشک تو چشمهاش حلقه زده بود که مجبور شدم بهش بگم تو هم بودی ولی خوابیده بودی . میگه :پس چرا منو بغل نکردید ؟ ماجرا همینطور ادامه داشت که عمش رو تو فیلم دیده و میگه :نیما (پسر عمش) کو؟ گفتم دوتایی کنار هم خوابیده بودید. همچنان خوشحال شد که دیگه از اشک و بغض خبری نبود . شب که امیر اومده خونه بهش میگه : بابایی شما تو عروسی خیلی مو داشتی ها !!!!!!!!!! به مینا هم میگه : خاله مینا شما هم لباس بلو پوشیده بودی .من هم تو عروسیمون پیش نیما خوابیده بودم!!!

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


هلنا عزیزم یک ماهه شد
ن : مریم ت : پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ ز : ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | +

3 روز از آغاز دو ماهگی هلنا می گدره .من تازه وقت کردم  گذشت این 1 ماه رو بنویسم و یاد اوری کنم . یه خرده سخت گذشت ولی شیرین بود . لحظه بدنیا اومدنش رو هیچگاه فراموش نمی کنم . وقتی دکتر یه جوجو کوچولو رو گذاشت رو سینه ام  اولین چیزی که گفتم شکر خدا بود .خدایا شکرت . بعدش هم به امیر که کنارم ایستاده بود گفتم : چه مماغ بزرگی داره !!!!چشمک

 

برای امیر هم بدنیا اومدن کیارش و هلنا لحظه های با شکوهی تو زندگیش هستن . لحظه بریدن ناف هاشون توسط امیر برای من و امیر به یاد موندنی است.نمی دونم شاید اشتباه  فکر می کنم ولی به نظرم این کار باعث ارتباط عاطفی عمیقی بین پدر و فرزند میشه.

در روز دهمین سالگرد عقدمون که دیروز بود یک خانواده چهار نفری هستیم  و بابت همین همیشه شکر گزار خدا هستیم .

خدایا برای همه داده ها و نداده هات شکر   


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


لبریزم از صدای گریه!
ن : مریم ت : یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ ز : ۳:۳٠ ‎ب.ظ | +

یک فرشته کوچولو به نام هلنا بیست و نه روزی میشه که جاش توی دل همه ماست . دلهامون از دوست داشتنش پر و گوشهامون از گریه کردن هاش!!!!

ده روز اول خوب و بود و آروم ! خوب می خوابید ! من هم خوشحال از اینکه هلنا مثل کیارش دل درد نداره و از این بابت راحتم!!! ولی بعدا متوجه شدم که خواب زیاد هلنا به علت مصرف روزانه 6 عدد استامینوفن من برای تسکین دردهام بود . مامان خودم و مامان امیر 10 روز پیشم بودند . خیلی خوب بود . حال خودم هم نسبت به زمان بدنیا اومدن کیارش بهتر بود . از لحاظ روحی در مقایسه  بد نیستم . ولی گریه های زیاد و شب بیداری ها اذیتم می کنه ! دو هفته ای هم خونه مامانم بودم . مامانم و مینا ( 12 ژانویه اومد ایران) خیلی کمکم بودند. گاهی اوقات کلافه میشدم و افسرده و دلم می خواست که یه دل سیر گریه کنم ولی اکثرا خودمو به خاطر مامانم کنترل میکردم .(خیلی خیلی حساسه) هفته پیش روز یکشنبه دیگه اومدم خونه خودمون . سخت بود . دلم اونجا بود عصر که میشد دلم می گرفت و منتظر یه تلنگر!!! که در نهایت اشکهام نصیب امیر میشد که زنگ میزد حالمون رو بپرسه! وقتی هم که سرحال بودم و به امیر زنگ میزدم بیچاره تعجب می کرد و می گفت : فکر کردم زنگ زدی که گریه کنی!!!!  البته میدونید که این  تغییرات طبیعیه !!! (تغییرات هورمونی)

برای دل درد هلنا دکتر قطره کولیک تجویز کرد. از دیروز هم گریپ میکسچر بهش میدم . باورتون میشه شربت به این پر مصرفی که باید تو خونه هر آدم بچه داری باشه تو دارو خانه ها پیدا نمی شد!!!!

اوه تا یادم نرفته اینو بگم که خیلی جالبه !!! یه روز دختر خالم زنگ زد و گفت که بچه دوستش همینطور بی قرار بوده و گریه می کرده .دکتر بهشون گفته که کنار بچه سشوار روشن کنن .صداش باعث ارامش بچه میشه .کلی به حرف سارا خندیدیم و گفتیم که این دیگه چه حرفیه! چند روز بعدش در حالی که مینا داشت اماده میشد برای مهمونی در کمال ناباوری متوجه شدیم که هلنا با روشن شدن سشوار اروم میشه و گریه نمی کنه !!!!!!!!!!  صدا رو ضبط کردم و ازش استفاده می کنیم .90 درصد مواقع جواب میده!

چند روزی هم که پاهاش سوخته بود و هیچ پمادی کارساز نبود و کارمون به دکتر کشید . که تشخیص دکتر قارچ بود . و گفت که چند روزی باز نگهش داریم .وای که چقدر سخت بود .

و اما زندگی با دو بچه !!!!!!!!!  یه خرده سخته ! شاید اگر این دوران نوزادی طی بشه کمی راحتتر بشه ! و من کمی کار ازموده تر . حرف برای گفتن زیاده ولی دیگه بیشتر از این وقتش رو ندارم .تو پست های بعدی از حسادت های کیارش نسبت به هلنا می نویسم.


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


و اینست دومین فرشته خانه ما!
ن : مریم ت : شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۳ ز : ٥:٠۱ ‎ب.ظ | +

یکشنبه بیست و هفتم آذر هزار و سیصد و نود ساعت نه و پنج دقیقه صبح فرشته کو چولوی ما به دنیا اومد و من دوباره مادر شدم . هورا

امروز هفتمین روز زندگی چهار نفری ما در کنار هم بود و چقدر شیرین این یک هفته گذشت!

هلنا در اولین روز تولد

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


 
ن : مریم ت : شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٦ ز : ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | +

سه سال و پنج ماه پیش توی همچنین روزی مادر شدم و حالا دوباره منتظر دوباره مادر شدن هستم . حس عجیبی دارم .باورم نمیشه !!! انقدر بزرگ شدم که مسئولیت دوتا بچه رو دوشم باشه ؟؟؟ حتما می تونم دیگه!!!چشمک دلم می خواست حالا که خودم دارم دوباره مامان میشم ، تو این پست از مادر خودم  تشکر کنم به خاطر تمام زحمتهایی که توی این نه ماه برام کشید که می دونم از این به بعد هم ادامه داره . خیلی ها بهم کمک کردن و هوامو داشتن .همسرم و حتی پدرم و .... ولی نمی دونم چرا از ته دل می خواستم که از مامانم نهایت تشکر را داشته باشم . دوستت دارم مامان عزیزمماچ خدا کنه که بتونم جبران کنم . و تو هم از من راضی باشیبغل

 


کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.


........................ مطالب قدیمی‌تر >>

 

Powered By persianblog.ir Copyright © by kiarash-y
This Template  By Theme-Designer.Com