|
کیارش و مامان کیارش من روز 26 تیرماه هزار و سیصدو هشتاد و هفت به دنیا اومد .جمله ای که همیشه میگم این که "اندازه ستاره های آسمون دوستت دارم"
|
3 روز از آغاز دو ماهگی هلنا می گدره .من تازه وقت کردم گذشت این 1 ماه رو بنویسم و یاد اوری کنم . یه خرده سخت گذشت ولی شیرین بود . لحظه بدنیا اومدنش رو هیچگاه فراموش نمی کنم . وقتی دکتر یه جوجو کوچولو رو گذاشت رو سینه ام اولین چیزی که گفتم شکر خدا بود .خدایا شکرت . بعدش هم به امیر که کنارم ایستاده بود گفتم : چه مماغ بزرگی داره !!!!
برای امیر هم بدنیا اومدن کیارش و هلنا لحظه های با شکوهی تو زندگیش هستن . لحظه بریدن ناف هاشون توسط امیر برای من و امیر به یاد موندنی است.نمی دونم شاید اشتباه فکر می کنم ولی به نظرم این کار باعث ارتباط عاطفی عمیقی بین پدر و فرزند میشه. در روز دهمین سالگرد عقدمون که دیروز بود یک خانواده چهار نفری هستیم و بابت همین همیشه شکر گزار خدا هستیم . خدایا برای همه داده ها و نداده هات شکر [ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ ] [ ۱۱:٥٥ ق.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
یک فرشته کوچولو به نام هلنا بیست و نه روزی میشه که جاش توی دل همه ماست . دلهامون از دوست داشتنش پر و گوشهامون از گریه کردن هاش!!!! ده روز اول خوب و بود و آروم ! خوب می خوابید ! من هم خوشحال از اینکه هلنا مثل کیارش دل درد نداره و از این بابت راحتم!!! ولی بعدا متوجه شدم که خواب زیاد هلنا به علت مصرف روزانه 6 عدد استامینوفن من برای تسکین دردهام بود . مامان خودم و مامان امیر 10 روز پیشم بودند . خیلی خوب بود . حال خودم هم نسبت به زمان بدنیا اومدن کیارش بهتر بود . از لحاظ روحی در مقایسه بد نیستم . ولی گریه های زیاد و شب بیداری ها اذیتم می کنه ! دو هفته ای هم خونه مامانم بودم . مامانم و مینا ( 12 ژانویه اومد ایران) خیلی کمکم بودند. گاهی اوقات کلافه میشدم و افسرده و دلم می خواست که یه دل سیر گریه کنم ولی اکثرا خودمو به خاطر مامانم کنترل میکردم .(خیلی خیلی حساسه) هفته پیش روز یکشنبه دیگه اومدم خونه خودمون . سخت بود . دلم اونجا بود عصر که میشد دلم می گرفت و منتظر یه تلنگر!!! که در نهایت اشکهام نصیب امیر میشد که زنگ میزد حالمون رو بپرسه! وقتی هم که سرحال بودم و به امیر زنگ میزدم بیچاره تعجب می کرد و می گفت : فکر کردم زنگ زدی که گریه کنی!!!! البته میدونید که این تغییرات طبیعیه !!! (تغییرات هورمونی) برای دل درد هلنا دکتر قطره کولیک تجویز کرد. از دیروز هم گریپ میکسچر بهش میدم . باورتون میشه شربت به این پر مصرفی که باید تو خونه هر آدم بچه داری باشه تو دارو خانه ها پیدا نمی شد!!!! اوه تا یادم نرفته اینو بگم که خیلی جالبه !!! یه روز دختر خالم زنگ زد و گفت که بچه دوستش همینطور بی قرار بوده و گریه می کرده .دکتر بهشون گفته که کنار بچه سشوار روشن کنن .صداش باعث ارامش بچه میشه .کلی به حرف سارا خندیدیم و گفتیم که این دیگه چه حرفیه! چند روز بعدش در حالی که مینا داشت اماده میشد برای مهمونی در کمال ناباوری متوجه شدیم که هلنا با روشن شدن سشوار اروم میشه و گریه نمی کنه !!!!!!!!!! صدا رو ضبط کردم و ازش استفاده می کنیم .90 درصد مواقع جواب میده! چند روزی هم که پاهاش سوخته بود و هیچ پمادی کارساز نبود و کارمون به دکتر کشید . که تشخیص دکتر قارچ بود . و گفت که چند روزی باز نگهش داریم .وای که چقدر سخت بود . و اما زندگی با دو بچه !!!!!!!!! یه خرده سخته ! شاید اگر این دوران نوزادی طی بشه کمی راحتتر بشه ! و من کمی کار ازموده تر . حرف برای گفتن زیاده ولی دیگه بیشتر از این وقتش رو ندارم .تو پست های بعدی از حسادت های کیارش نسبت به هلنا می نویسم. [ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ ] [ ۳:۳٠ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
یکشنبه بیست و هفتم آذر هزار و سیصد و نود ساعت نه و پنج دقیقه صبح فرشته کو چولوی ما به دنیا اومد و من دوباره مادر شدم . امروز هفتمین روز زندگی چهار نفری ما در کنار هم بود و چقدر شیرین این یک هفته گذشت!
هلنا در اولین روز تولد
[ شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۳ ] [ ٥:٠۱ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
سه سال و پنج ماه پیش توی همچنین روزی مادر شدم و حالا دوباره منتظر دوباره مادر شدن هستم . حس عجیبی دارم .باورم نمیشه !!! انقدر بزرگ شدم که مسئولیت دوتا بچه رو دوشم باشه ؟؟؟ حتما می تونم دیگه!!!
[ شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٦ ] [ ۱٢:٠٥ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
داریم روزهای آخر رو پشت سر میذاریم . هر کس بهمون میرسه می پرسه که اسم نی نی چیه ؟ ما هم با خونسردی کامل میگیم هنوز اسم نداره !!! اما بالاخره به تفاهم رسیدیم و دخترمون نامدار شد ! من خودم "نیکی " و امیر " آوا " و " نیروانا "رو انتخاب کرده بود ولی هیچکدوممون اسم انتخابی اون یکی رو قبول نکردیم و به نفع اون یکی کوتاه نیومدیم!!! و اما از کیارش بگم که سرسختانه روی اسم انتخابی خودش یعنی "رونیکا" اصرار داره و چیز دیگه ای رو قبول نداره ! نی نی قراره براش دوتا ماشین بیاره که عبارتند از : بنز گیرین (green)و تویوتای گیرین!!! . به من میگه نی نی نباید به می می دست بزنه .می می مال منه ! نی نی می تونه به دلت دست بزنه!!!! میره توی تخت ننویی میگه من بالا می خوابم نی نی هم پایین ! حالا فکر کنید منظورش از پایین قسمت سبد تخته !!!!! همین الان هم رفته کشوی لباسها رو باز کرده یه پیش بند بسته و اومده به من نشون میده ! حالا خوبه لباسها رو نمی خواد تنش کنه !!! نهایتا دو هفته وقت دارم که به کارهام برسم . هنوز خونه تکونی نکردم و خونمون به یه تکوندن حسابی نیاز داره! یه خرده خرید هم دارم . و .... مینا خواهر خوب و عزیزم هم اول ژانویه میاد و ما همگی خیلی خوشحالیم. شب یلدای امسال معلوم نیست که چی بشه . قراره برای خواهر امیر که اولین شب یلدا بعد از نامزدیشون هست خانواده همسرش هدیه بیارن و مادر شوهرم خیلی دوست داره که ما هم اونجا باشیم .من هم از این جور مراسم ها خوشم میاد . ولی حالا چی می خواد بشه نمیدونم .از سه حالت خارج نیست ! یا خونه پدر شوهرم هستیم .یا توی بیمارستان و یا تو خونه خودمون در حال استراحت با یه نی نی تو بغلمون! ممنون از همه دوستانی که برای دخترم اسمی پیشنهاد داده بودن . برام دعا کنید که حالم بعد از زایمان خوب باشه . بعد از به دنیا اومدن کیارش حالم خیلی خیلی بد بود . همه ناراحت بودن . بمیرم برای مامانم که میرفت می نشست تو بالکن و گریه میکرد که مبادا من صداشو بشنوم و ناراحت بشم . مادر شوهرم هم خیلی زحمت کشید و یک هفته پیشمون موند . ازشون ممنونم .ولی خدایا همونطور که تو این نه ماه کمکم کردی که تحمل کنم و روزهای سخت ولی شیرین بارداری رو طی کنم (باور کنید حالم هنوز هم بده) خودت باز هم کمکم کن که بعد از به دنیا اومدن فرشته کوچولوم حالم هر دوتامون خوب باشه . [ پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٧ ] [ ٩:٥٧ ق.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
خوشحاااااالم !!!! بهم نخندید اگر میگم به خاطر لباسهاییه که امیر برای دخترمون خریده !!!!انقدر زیاد و قشنگن که هر روز میرم و نگاهشون میکنم!!! امیر چهارشنبه صبح رسید تهران .ما هم که خونه مامانم بودیم . تو برف گیر کرده بودیم .ماشین از پارکینگ بیرون نمیامد! با آژانس اومدم خونه و امیرو دیدم .دلم خیلی براش تنگ شده بود . نشستم سر چمدونش و لباسهای کیارش و نی نی رو دیدم .ذوق مرگ شده بودم .آخه میدونید سلیقه اش هم خیلی خیلی خوبه . برای من و کیارش همیشه چیزای خوبی می خره . به ندرت پیش میاد که از چیزی خوشم نیاد ! فکر نمی کردم برای لباس دخترونه هم اینهمه سلیقه به خرج بده ! خلاصه اینکه حسابی غافلگیرم کرد.(مرسی عزیزم که نصف روز این همه خرید کردی و کار منو راحت! و اما کیارش این روزها حسابی زبون دراز شده . توی مهد از هر کسی چیزی یاد میگیره .مثلا وقتی از من ناراحت میشه میگه : ای دختر بد!!! چرا این کارو کردی؟ خونه مامانم هم که همبازیه همه بود . با مامانم قایم موشک با بابام ماشین بازی با محمد هم کشتی و توپ بازی و... منم که واسه خودم استراحت میکردم!
اسم خواهرش رو هم گذاشته "کامیار دختر" !!!!!!!!!! خودش هم گاهی اوقات "کامیار پسر" و بعضی مواقع "حسین تهی" میشه. و این نشات گرفته از کلیپ کامیار و حسین تهی ست!!! عاشق آهنگشونه! چند روز پیش تو ماشین میگه اسم خواهری رو بذاریم "رونیکا" حالا کجا شنیده ! نمی دونم؟ کیارش و خواهرش
و اما ما هنوز اسمی برای نی نی انتخاب نکردیم !!!!!!! یه خرده سخته . وای که چقدر دلم می خواست روزهای پیش تو برف میرفتم بیرون و راه می رفتم .فقط از سر خردنش ترسیدم .کودک درونم یه ادم برفی می خواست . نمایی از حیاط خانه پدری
[ شنبه ۱۳٩٠/۸/٢۱ ] [ ٩:۱٩ ق.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
صبح که از خواب بیدار شدیم با مقداری برف روی سر در حیاط و باغچه روبرو شدیم . جالب بود و لذت بخش !!!
ما همچنین در خانه پدری به سر می بریم ! دوروز دیگه امیر از سفر میاد و برمی گردیم سر خونه زندگیمون . حسابی به بخور و بخواب و تنبلی عادت کردم !!! البته حالم ریاد خوب نیست باور کنید هنوز حالت و تهوع و ... دارم ! [ دوشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٦ ] [ ۱٠:۱۸ ق.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
و اما کیارش تو این یک ماه چیزهایی یاد گرفته که باعث ذوق و شوق من و امیر شده .اوایل که ازش می پرسیدم چی کار کردید و یا چی یاد گرفتی جواب درستی نمی داد ولی تو لابلای بازی کردن هاش تو خونه متوجه میشدم که امورش ریاضی علوم دارند (مفاهیم اولیه) مثلا یه روز که داشت نقاشی می کشید به من گفت مامانی ببین مثلث ترای انگل کشیدم ! انگلیسیشو قبلا بلد بود. یا اینکه ادای مربیشو در میاره. میگه خب مامان خوب دختر خوب به من بگو ببینم این بازه یا بسته ست؟ (خط باز و بسته ) My name is kiarash و I am 3 years old هم یاد گرفته !!!! خلاصه اینکه بسی خوشحالیم برای پیشرفت پسرک . و مهمتر اینکه خیلی مهد رو دوست داره. برای برگشت هم سرویس گرفتیم . من دیگه نمی تونم برم دنبالش. یک روز هم متوجه شدم که دو تا از دوستاش تو مهد چنگولی شدن با چنگولک های کیارش !!!!!!! مربی و مدیر مهد باهاش صحبت کرده بودن .خودم هم تو خونه باهاش حرف زدم که متوجه اشتباهش شد. هفته گذشته فقط دو روز اول رفت مهد .از روز دوشنبه درگیر خروسکی شدید شدیم که باعث شد 3 بار راهی مطب دکتر بشیم . بار اول تشخیص دکتر عفونت شدید و تجویز انتی بیوتیک بود. فردای همون روز حالش انقدر بد بود که با مامان وبابا بردیمش بیمارستان کودکان طالقانی. که تشخیص پزشک مربوطه برونشیت (خروسک) بود .امپول دگزامتازون و شربت سیتریزن . تزریق امپول موثر واقع شد و کمی بهتر شد .صداش درنمیومد. نفس به سختی می کشید و تب شدید داشت که شب اول من و مامان تا صبح بیدار بودیم . باز هم دلم اروم نگرفت بردیمش دکتر خودش (دکتر شوشتریان) تشخیص دوباره همون خروسک بود .دوباره یه امپول دگزا و شربت سالبوتامول. و اما بگم از تزریق امپول . با میترا بردمش . خوابوندمش روی تخت . خانومه گفت یکی پاهاشو بگیره و یکی دستاشو .به من هم گفت که مواظب شکمت باش که لگد نزنه . گفتم الان چی کار می خواد بکنه . تزریق تموم شد و از کیارش صدایی در نیومد!!!!!!!!! اخرش فقط می گفت اخ اخ مامانی درد داشت !!!! خانومه تعجب می کرد . پسرم شجاع دیگه امیر رفته سفر . دو هفته ای طول می کشه .اولین بار که این همه مدت از هم دوریم . هنوز یک هفته نشده دلم براش تنگیده !!! من و کیارش هم از هفته گذشته خونه مامانم هستیم . و زحمتامون برای مامان و بابامه ! دستشون واقعا درد نکنه .خیلی زحمتمون رو میکشن.تازه این هفته میترا هم به جمعمون اضافه میشه .شوهرش می خواد بره سفر !!! فقط جای مینا خیلی خالیه .جمعمون جمعه مینامون کمه . [ جمعه ۱۳٩٠/۸/٦ ] [ ٩:٢۱ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
روزهای تکراری و یکنواخت من همچنان عصبی می گذره! نمی دونم چه کنم ؟ خیلی زود از کوره در میرم و سر هر چیزی حرص می خورم . انقدری که تپش قلبم شدت میگیره و حتما باید نیم ساعت تا 45 دقیقه دراز بکشم!!! هفته گذشته دوشنبه برای تزریق واکسن انفولانزا کیارش رفتیم مطب دکتر .دو روزی تب داشت بعدش هم اسهال شد . 2 روز بهش رژیم غذایی دادم ولی خوب نشد .پنجشنبه شب بردیمش بیمارستان کودکان و دکتر گفت که ویروسیه! داروها موثر واقع شد و الان بهتره .همین باعث شد که دو روز نره مهد . صبحها برای اماده شدن سناریویی داریم هر کدوم از کارهاش با صد بار تکرار من انجام میشه .(تازه اگر انجام بشه) دست و صورت شستن و جیش کردن و صبحانه خوردن و آماده شدنش جون منو به لب میاره .بطوریکه بعدش بیحال روی کاناپه ولو میشم !!! امروز هم به خاطر همین کارهاش نذاشتم بره مهد و تنبیه دیگش هم اینه که اجازه نداره به هیچ کدوم از اسباب بازیهاش دست بزنه!!!! فعلا که کلافه داره می چرخه!!! منم افتادم رو دنده لج و کوتاه نمیام !!! و اما این چند روز مهد به خوبی گذشته .خبری از بهونه گیری نبود .دوبار سفال داشتند و مفاهیم ریاضی هم با هاشون کار شده . ( شکل مثلث) .شدیدا به نقاشی و لگو داره علاقه نشون میده . مدیر مهد بهم گفت که خیلی بچه اجتماعی هست و اخلاقش هم خیلی خوب و حرف گوش کنه .(شکر خدایا!) نمی دونم چرا دست و دلم به آپ کردن وبلاگ خواهری نمیره !!!!! هفته پیش وقت ویزیت داشتم و دکتر می گفت که بچه کوچولو و ریزه .فکر می کرد که سر کار میرم !!!! کاش که میرفتم .یکی از چیزهایی که این روزها داره اذیتم میکنه همین تو خونه نشستنه !!! گاهی اوقات از اینکه به کار کردنم ادامه ندادم پشیمون میشم . احساس بیهودگی میکنم یعنی فقط باید بشینم و بچه بزرگ کنم !!!!!!!!!!! دنبال یک ایده خوب برای کار هستم .حتما در اینده کار خواهم کرد . اگر ایده خوبی برای کار داشتید ممنون میشم که بهم بگید . [ شنبه ۱۳٩٠/٧/٢۳ ] [ ۱٠:٥۱ ق.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
بالاخره بعد از کلی وسواس (دیگه شورش دراومده بود) مهد کودک برای کیارش انتخاب شد و راحت شدم از جستجو ! و در نهایت به این نتیجه رسیدم که اکثر مهد ها در یک سطح هستند و زیاد با هم فرقی ندارند بجز موارد خاص! امروز هم اولین روز ورود کیارش به جامعه کودکانه بود . صبح بعد از صبحانه راهی شدیم . چند تایی عکس برای یادگاری اولین روز مهد ازش با کلی ادا و اصول و دردسر انداختم !!!!
وقتی وارد شد کمی با وسایل بازی کرد و بعد مربیش (نغمه) اومد و بردش بالا .تا مربی اومد و باهاش صحبت کرد دوید سمت منو خودشو کمی لوس کرد و بعد از بوسیدن من رفت بالا بدون هیچ بهونه گیری و غریبگی !!!!! من هم خوشحال و با خیال راحت اومدم بیرون .قرار شد اگر بی قراری کرد به من زنگ بزنن که برم دنبالش در غیر اینصورت تا ساعت 1 الی 1.5 بمونه مهد. خوشبختانه خیلی خوب ارتباط برقرار کرده بود . و کلی ازش راضی بودن .هفته اول تا ساعت 4 نمی مونه که از مهد زده نشه ولی از هفته دوم تمام وقت میشه.
من هم رفتم دنبال کارهام .کلی خرید داشتم .ناهار هم رفتم پیش مامانم . دلم انقدر ظرف دو سه ساعت برای کیارش تنگ شد که خودم هم تعجب می کردم. شروع نوعی از دل نگرانی های یه مادر از وقتی که کودکش وارد اجتماع میشه هست و امروز هم شروعی برای من بود . خدایا خودت همیشه حواست به همه بچه ها باشه . و اما خودم این روزها یا آروم آرومم یا خیلی بی قرار و عصبی ! یه روزهایی کیارش خونه رو میذاره رو سرش ولی من اروم دارم به کارام میرسم و یا حتی خیلی به راحتی می تونم به غذا خوردنم ادامه بدم ! [ شنبه ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ٦:٢۸ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
حدود یک ماهی میشد که بیشتر مواقع خونه مامانم بودم.مینا دو هفته قبل از رفتنش اونجا بود. یه سفر هم به شمال داشتیم برای خداحافظی مینا با فامیل مادری. مادربزرگم هم یه مهمونی برای مینا ترنیب داده بود که خیلی خیلی بهمون خوش گذشت.
(کیارش و خاله مینا)
(کیارش-نسترن-سیلوانا)
(کیارش-ارشیا-سیلوانا-طاها-رادمان)(نتیجه های مادربزرگم) شب قبل از رفتنشون هم یه مهمونی خونه مامانم داشتیم که اون شب هم خیلی بهمون خوش گذشت.ولی روز یکشنبه ششم شهریور روز گریه بود .نمی تونستم خودمو کنترل کنم و اشکهام بی اختیار جاری بودن .و اما لحظه خداحافظی خیلی خیلی دلگیر بود .مینا خودش هم گریه می کرد . نمی خواستن کسی رو با خودشون ببرن فرودگاه ولی حریف مامان نشدن به هر حال با چند نفری از فامیل راهی شدن .من و میترا نرفتیم .وای که چقدر خونه بعد از رفتنشون دلگیر بود.همون شب از شدت دل درد تا صبح بیدار بودم . صبحش بهتر شدم ولی به بیمارستان زنگ زدم و اونها هم گفتن که بهتره برای مانیتورینگ برم بیمارستان . خدا روشکر مانیتورینگ هیچ انقباضی رو نشون نداد و مامای بخش گفت که وضعیت خودم و بچه خوبه. و دل درد و انقباضها به خاطر استرسی بود که داشتم. خیلی نگران مامانم بودم خیلی به ماها وابسته ست و فقط از خدا می خواستم که بهش صبر بده که بتونه دوری مینا رو تحمل کنه . به هر حال زندگی دیگه .هر کسی برای خودش برنامه ای داره . من هم از ته دل برای مینا و مهدی ارزوی موفقیت در هر جای این دنیا می کنم. با اینکه دلم براشون خیلی تنگ شده ولی باید به مامانم دلداری بدم و آرومش کنم. البته نسترن (دخترخالم) 20 روزی پیش مامانم بود.مادربزرگ و دختر داییم عهدیه هم برنگشتن و تا امروز پیش مامانم بودن. و اما کیارش .... تو این 2 ماه اخیر خیلی لجباز و بهونه گیر شده !!! دیگه پیش کسی نمی مونه و هر جا میرم باید با خودم ببرمش و یا اینکه یواشکی برم .اطرافیان میگن که به خاطر خواهر تو راهشه . ولی من فکر میکنم که اقتضای سنش باشه . اثری از حسودی نمی بینم .دائم حالش رو از من می پرسه میگه " مامانی خواهری خوبه؟!" و یا اینکه دائم شکم منو می بوسه! مهد کودک کیارش هم برای خودش پروسه ای شده!!!! هر جای خوبی که پیدا میکنم به خونمون خیلی دوره . واقعا موندم که چی کار کنم .خواهش میکنم اونهایی که تجربه دارن کمکم کنن. از یه طرف دوری راه اذیتم میکنه و از طرفی می ترسم که در اینده پشیمون بشم که چرا نذاشتمش بره! موندم چی کار کنم ! خسته شدم انقدر فکر کردم. [ چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٦ ] [ ۸:٤٥ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
از آهنگهایی که خوشش میاد حفظشون میکنه ! این وروجک در آینده تو درس هم انقدر ذوق و اشتیاق داشته باشه و باهوش خیلی عالی میشه! آهنگها هم فرقی نمیکنه که فارسی یا انگلیسی یا ترکی یا به زبانهای دیگه باشه اگر دوستشون داشته باشه حفظشون میکنه ! خلاصه اینکه بیشتر مواقع تو خونمون کنسرت برقراره! اکشن عکسهای بالا هم تقلیدی از کار " کامران و هومن " در قسمت انتهایی کلیپ "چه جوری بشم مثل خودت " هست. منم که شکار لحظه کردم. [ دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٠ ] [ ۱٠:٤۸ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
کیارشم تولدت مبارک عزیز دلم
بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن یکی به نیت تو یکی از طرف من الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس واسه تولد تو باید دنیا رو اورد ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد اینا یه یادگاری توی خاطره هاته ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد تولدت عزیزم پراز ستاره بارون پر از باد کنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون الهی که همیشه واسه تبریک امروز بیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمون
دیشب به مناسبت تولد 3 سالگی کیارشم یه جشن خانوادگی داشتیم . سعی کردم که همه چیز خوب باشه و به همه خوش بگذره.امیدوارم همینطور بوده باشه. و اما کیارش تو عکس انداختن حسابی ادا اصول دراورد و فقط به فکر شیطنت بود. وسط سالن چیزهایی میدیدی که تو روزهای عادی اصلا بهشون نگاه هم نمیکنه .ولی دیشب هوس کرده بود با اونا بازی کنه .منم زیاد سخت نگرفتم . باید به کیارش هم خوش می گذشت دیگه. اصلا نرقصید و فقط کارهایی میکرد که جلب توجه کنه! آخر شب هم سر بادکنک های گازی با پسر عمش "نیما" برنامه ای داشت ! تازگی ها حرف فقط حرف خودشه . امسال کاملا می فهمید که تولد یعنی چی! دیروز صبح با مامان کلی کار داشتیم .مامانم بهش گفت :کیارش بیا برو پیش دادا بزار ما کارامون رو بکنیم ! جواب میده : آنا یعنی من تولدمو ول کنم برررررررررررم ! نه نمییییییییرم! کیک تولد و هدیه هاش رو هم خیلی دوست داشت . ممنون از همه برای هدایا
[ یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٦ ] [ ۱٠:٠۸ ق.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
مدتی بود که اطرافیان می گفتند که موهای کیارش رو با ماشین کوتاه کنیم .ولی من زیر بار نمی رفتم . نمی دونم چی شد که قانع شدم و به امیر با این شرط که خیلی کوتاه نشه اجازه دادم که موهای کیارش رو ماشین کنه . 7 اردیبهشت ساعت حدود 10 شب بود که یه صندلی گذاشتیم وسط حمام و پیش بند هم بستیم و دوتایی افتادیم به جون موهای قشنگ پسرم و نتیجه این شد .
نمی دونم اینو بگم یا نه! ولی باور کنید از اون موقعی که موها کوتاه شد کیارش هم شیطون شد . به قول مینا تمام معصومیتش با موهاش ریخته شد [ چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٥ ] [ ٥:٤۱ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
[ یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٥ ] [ ۱:۳٢ ب.ظ ] [ مریم ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||